|
|
|
|
|
دردواره قیصر عزیز سلام حالت چگونه است؟گفتم حالت ؟ آه ببخشید قیصر جان ،فراموشم شده بود که این جور احوال پرسی را دوست نداشتی .باید می پرسیدم بالت چطور است .راستی بالت چه طور است؟آه قیصر ،قیصر ،قیصر،چه کیفی دارد بی بال پریدن قیصرجان .کاری که توخوب بلدی،کاری که تو خوب بلد بودی . پرواز شعرهایت که خیلی قشنگ است قیصر و پرواز تو در شعرهایت قیصر.حالا هم آنقدر بالا پریده ای که اصلا دست هایمان به شما نمی رسد.آنقدر دور که اصلا.....نه دلم نمی آید ازدوری بگویم.تو آنقدر ها هم دور نشده ای،اگر دوری، پس در خیال من چه می کنی قیصر ؟پس چرا هر بار که شعرهایت را می خوانم مثل یک یاکریم زیبا می شوی و می آیی روی کلمه ها می نشینی و من حسابی نگاهت می کنم قیصر.مثل آن موقع ها ، توی دفتر سروش نوجوان که خسته و کوفته از شمال می رسیدم وبرای تو وبیوک ملکی عزیز شعر می خواندم و تو با آن لبخند مهربان همیشگی دفترم را می گرفتی وبا دست چپ زیر بعضی کلمه ها خط می کشیدی قیصر . تو نیستی قیصر جان و چه قدر خوش به حال بعضی هاشد .حیاتت پر از فایده بود ، پروازت هم برای خیلی ها فایده داشت قیصر .خیلی ها آمدند وپشت نامت قایم شدند و منم منم کردند .خیلی ها به پشتوانه ی نام قشنگ تو مطلب نوشتند و بیانیه صادر کردند .حتی آن هایی که می شناختم که ساز دلشان ناکک بود قیصر، اما آمدند و توی تلویزیون شعر خواندند و اشک ریختند قیصر. آه قیصر،قیصر،قیصر دوست دارم خوابت راببینم. مثل آن شب که فردایش آن خبر جانسوز راشنیدم قیصر. شب آن روزی که تو پریدی، خواب دیدم در شب شعری بزرگ دارم شعر می خوانم، آن شب همه ی شاعران بزرگ بودند و گل سرسبد شاعران تو بودی قیصر .من پشت تریبون بااضطراب شعر می خواندم و تولبخند می زدی و با حرکت سر مرا تایید میکردی قیصر .داشتم از اضطراب می مردم ، اما شعرم پایانی نداشت .دوست داشتم هرچه سریعتر شعر خوانی ام تمام می شد واز دست آن اضطراب کشنده راحت می شدم ، اما انگار .... از خواب که پریدم حسابی گیج بودم قیصر جان، تا اینکه آن خبر ... آه قیصر جان،قیصر خیلی حرف ها برای گفتن دارم .اما مثل همیشه دوست ندارم زیاد وقتت را بگیرم .آخر ما هنو ز فکر می کنیم آن کسالتی که سال ها با تو بود هنوز بر طرف نشده قیصر.راستی حالت چه طور، نه نه، بالت چطور است قیصر.آه چه کیفی دارد بی بال پریدن قیصر جان . چه کیفی دارد . . |
||
|
+
نوشته شده در دهم آبان 1388ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
*******
دوازدهمین دوره جشنواره کتاب سال سلام برگزار گردید و مجموعه شعر آبی لبخند از تولیدات کانون سروده ی شاهین رهنما برگزیده بخش نوجوان معرفی شد ........ http://www.kanoontolid.com/book/images/abie-labkhand.gif این جشنواره دوسالانه برگزار می شود ودر دوره دوازدهم کتاب های سال های ۸۶و۸۷ مورد ارزیابی داوران قرار گرفته است ............
. |
||
|
+
نوشته شده در دوم آبان 1388ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
پرنده و درخت ****** درخت خانه روی شانه ی خود چقدر برف دارد پرنده ای به روی شاخه تنهاست که با درخت خانه حرف دارد
پرنده و درخت پیرو تنها به هم نگاه کردند صدایشان سکوت سرد خانه را به هم زد:
ـ پرنده جان ببخشید اگر که روی شاخه های سردم برایت آشیانه ای ندارم.
ـ درخت جان ببخشید که در نوکم ترانه ای ندارم .
****** از کتاب برایت آشیانه ای ندارم سروده ی شاهین رهنما . انتشارات مدرسه چاپ اول اسفند ۱۳۸۷
نقد و بررسی کتاب برایت آشیانه ای ندارم با عنوان هزار پنجره برای دیدن دنیا،در شماره ی ۱۴۰ کتاب ماه کودک و نوجوان ، به قلم خانم انسیه موسویان .
. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
فصل گندم
باز هم فصل گندم و کار است پدر پیر من گرفتار است
چشم هایم دوباره تر شده است پدر من شکسته تر شده است
به خیالم همیشه بیدار است عاشق لحظه لحظه ی کار است
دست هایش پراز گل یاس است خانه اش توی باغ احساس است
روی پیشانیش پراز چین است پدر من چقدر غمگین است....
از کتاب پدربزرگ من عصاندارد سروده ی خودم ـ نشر قو . |
||
|
+
نوشته شده در ششم شهریور 1388ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
آیینه خانه خالی شده از شیشه ، بیا آیینه خاکمالی شده اندیشه ، بیا آیینه
آن پلنگی که فقط شیشه ی دل می شکند خفته در باور این بیشه ، بیا آیینه
تبر تیرگی از ذهن زمان روییده زخم کاری زده بر ریشه ، بیا آیینه
**** قول دادی که بیایی ،قدمت سبز،ولی با غزالان غزل پیشه بیا آیینه .........
. |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم تیر 1388ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام .... .................
تو را در اوج ماتم می سرایم نگاهت را دمادم می سرایم نمی دانم چرا در خلوت شب تورا با واژه ی غم می سرایم .............. اما نماشگاه کتاب تهران که رفته رفته به پایانش نزدیک می شود ومن برخلاف سال های پیش نمی توانم از آن بازدید کنم. این هم از جدیدترین کتاب هایم که در نمایشگاه حضور دارند :
1-برایت آشیانه ای ندارم (مجموعه شعر) انتشارات مدرسه 2-ابومعین ناصر خسرو قبادیانی(زندگی نامه داستانی ) انتشارات به نشر-آستان قدس رضوی- 3-نشانی دلت چه بود (مجموعه شعر) انتشارات سوره مهر 4-آبی لبخند (مجموعه شعر ) انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان 5-شهید نواب صفوی (زندگی نامه داستانی) انتشارات مدرسه 6-سیب مهربان (داستان کودک )انتشارات منادی تربیت
شاید کتابهای قبلی ام هم در نمایشگاه باشند که من از آن بی خبرم .
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
سه شنبه چرا تلخ وبی حوصله سه شنبه چرا این همه فاصله ....................... واین بار دکتر غلامرضا رحمدل یادش گرامی انگار همین دیروز بود که از شما خواستم تا برایش دعا کنید...............
مراسم تشییع فردا (چهارشنبه 26/1/88)ساعت 11صبح از جلوی دانشکده علوم انسانی رشت مراسم سوم آن عزیز عصر جمعه28/1/88 ساعت 3الی5 در مصلی شهر رشت خدایش بیامرزد........... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
جای خالی
دوباره سفره ای به نام هفت سین ومادری به رنگ آسمان وخواهرو برادری که بی صدا نشسته اند کنار مهربانی پدر بزرگ عینکی ومن که هی یواشکی نگاه می کنم به جای خالی پدر وفکر می کنم اگر پدر به خانه می رسید چه چیزها برای ما نمی خرید ...... *** لحظه هاتان سبز ، دلتان شاد ، عیدتان مبارک . |
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1387ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
پدر تو نیستی واین هفتمین شبی ست که کوچه هاصدای گام های تورا به انتظار نشسته اند ، برگ ها سینه می زنندو چه سوزناک می خوانند این بادهای نوحه گر . پدر این هفتمین شبی ست که دلتنگم . ***** ***** پدر نیمه های شب یک تابستان مزرعه بیدار است پدرم هم بیدار آن طرف ، مزرعه در حسرت باریدن یک ابر به خود می پیچد این طرف ، کنج اتاق پدر از درد به خود ....... پدرم بیمار است . مزرعه می خواهد باز باران بزند دانه هایش همگی سبز شود قد بکشد برخیزد آسمان تبدار است پدر از درد عرق می ریزد. صبح فردا پدرم دیگر نیست مادرم پیرهن بابا را دارد اندازه ی من می دوزد مادرم غمگین است من دلم می سوزد آن طرف ، مزرعه هم ................. **** . |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
آبی لبخند
مجموعه شعریست سروده ی شاهین رهنما برای گروه سنی نوجوان وبا تصویرگری خانم سارا خرامان .
http://www.kanoontolid.com/book/images/abie-labkhand.gif
این کتاب توسط انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در پنج هزار نسخه منتشر شده است . وحالا( تولدی دوباره) از شعرهای این مجموعه .
قفس برای پرواز بهانه ی قشنگی ست سکوت ساده ی ساز ترانه ی قشنگی ست
ترانه ی درختان سلام سیب و سایه ست کسی که مهربان نیست دلش پراز گلایه ست
دلی که مهربان نیست ترانه ای ندارد درست مثل باد است که خانه ای ندارد
ترانه ها نهفته میان ریزش برگ تولدی دوباره ست در آشیانه ی مرگ
کسی که نیستی را به مرگ یاد داده دوباره زیستن را به برگ یاد داده . .
|
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم بهمن 1387ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
رسم جوانمردی
اولین بار در اوج شور وشعر، در لحظه های ناب نوجوانی ،در شب شعری نمی دانم به چه مناسبتی او را دیدم.پیش تر خیلی ازاو شنیده بودم .از برادرم شهاب که دانشجویش بودند و از خیلی های دیگر.آن روز ها پایم به دانشکده ادبیات باز شده بودوگاه و بیگاه مهمان ناخوانده انجمن شعر دانشگاه می شدم .او واستاد دکتر یوسف پوراز شاعران و اساتید مطرح دانشگاه بودند.اساتید وشاعران دانشجوی خوبی هم در انجمن شرکت می کردند که برای من حکم یک کلاس آموزشی بسیار ارزشمند را داشت .و او اگر اشتباه نکنم مسئولیت اداره وریاست دانشکده را هم بر عهده داشتند .... آخرین باراورادر جلسه شورای شعر واحد موسیقی صداوسیما گیلان دیدم . میدانستم که از بیماری ای رنج می برد.مدت ها بود که دیر به دیر در جلسه حضور پیدامی کرد.کمتر صحبت می کرد وسعی می کرد جای صحبت حتما لبخند مهربانی برلب داشته باشد .آن روز خیلی زودتر از همیشه خداحافظی کردند وآقای نوجوان اورا تا پایین پله ها هدایت کردند .دو روز بعداز دوستان شنیدم که استاد سکته مغزی کرده اند و در بیمارستان گلسار رشت بستری هستند وهنوز هم ................. و چقدر بی سروصدا ................. بازهم سهیل محمودی عزیز،یار وفادار همه شاعران و هنرمندان . هیچوقت فراموش نمی کنم لطفی که در دوران بیماری استاد مرحوم سید محمد عباسیه کهن داشتند .پریروز هم به همراه شاعر توانمند کودکان و نوجوانان آقای افشن علاء به عیادت استاد آمدند و یک بار دیگر رسم جوانمردی را به جا آوردند. دکتر غلامرضا رحمدل،شاعر ،ترانه سرا واستاد فرهیخته ادبیات . دکتر عزیز درخت ها به احترامت می ایستند پس بایست ......... لطفا دعا کنید . .
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
... و اما تشنگی و چه حکایتی دارد این تشنگی وعطش که چکه چکه روی دل های ما می بارد وکربلا که قرمزتر از همیشه می تابد ومظلومیت ، که همین نزدیکی اتفاق می افتد ودنیا دوست ندارد آن را ببیند ونمی بیند وزینب،زینبی نیست که فریاد این مظلومیت باشد . آه غزه .......
غزل تشنگی از تولیدات مرکز شعر وموسیقی صداوسیمای تهران از شعرهای خودم و به آهنگسازی آقای علی رئیس فرشید و با صدای آقای فرزاد حیدری ********** می رسد به گوش ابر،های وهوی تشنگی ناله می کند زمین ، با گلوی تشنگی
تیغ هست وتاب نیست،داغ هست وآب نیست رفته در میان دشت آبروی تشنگی
لابه لای نخل ها ، ایستاده یک نفر سربلند وسربه زیر ، روبه روی تشنگی
مشک پاره ات چه شد، دست های تو کجاست؟ دشمنان ، چه کرده اید با عموی تشنگی ؟
ناله می کند زمین ، گریه می کند زمان می رسد به گوش ابر ، های و هوی تشنگی
************ درخت زیتون از تولیدات واحد موسیقی صداو سیمای گیلان از شعرهای خودم وبه آهنگسازی آقای شهاب آزادی وطن وبا صدای آقای کیوان سیادتی ***** بزرگترای دنیا خواب بدی رو دیدن باخشم و بغض ونفرت از خوابشون پریدن ریشه هاتو سوزوندن شاخه هاتو بریدن تو باغ سبز دنیا یه خط خون کشیدن
یادت بخیر، کجایی درخت پیر زیتون زمین شده پر از جنگ زمین شده پر از خون
یادش بخیر روزایی که چشم دنیا وا بود زمین به جای آتش پراز گل و نوا بود شاخه ی سبز زیتون سهم پرنده ها بود تفنگ فقط برای بازی بچه ها بود
حالا ولی تو دستا تیرکمان و سنگه تفنگی هم که مونده فقط برای جنگه
چراکسی تو دنیا فکر کوچکترا نیست بزرگترای دنیا گناه بچه ها چیست
یادت بخیر ، کجایی درخت پیر زیتون زمین شده پر از جنگ زمین شده پر از خون
. |
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم دی 1387ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
دست و دعا
گفتی از کربلا ،رفتم از دست مثل لب تشنه ها،رفتم از دست خواستم کربلا را ببینم ابتدای بلا رفتم از دست دل به دست دعا دادم اما بین دست و دعا رفتم از دست شعله برخیمه هایم کشیدند تشنه در شعله ها رفتم از دست ....... ....... اسب و شمشیر من را بگویید اول کربلا رفتم از دست .
. |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم دی 1387ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
||
|
براي تو
به من اشاره كن بيايم براي تو پرنده باشم به من بگو وظيفه دارم به خاطر تو زنده باشم
به خاطر تو دوست دارم درآسمان شب برويم فقط تو باشي و دل من و من براي تو بگويم :
اگر گياه سبز باغم اگر شبيه يك كويرم چه فرق مي كند چه باشم اگر براي تو نميرم ؟
به من اشاره كن بيايم براي تو پرنده باشم به من بگو وظيفه دارم به خاطر تو زنده باشم .
.
|
|||
|
+
نوشته شده در دوم آذر 1387ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
|||
|
|
|
|
|
سفر عشق
دوست نداشتم از اين سفر بنويسم .يعني نميتوانستم بنويسم . توي اين يك سال هميشه همينطور بوده ام.جرات نوشتن از استاد امين پور را نداشته ام .حتي اين توان را نداشتم تا شعرهايش را بخوانم .هربار هم كه خواندم اشك ها يم كار دستم دادند. دوست نداشتم از اين سفر بنويسم اما نمي توانستم كه ننويسم .آن همه حرف براي نوشتن را بايد در كجاي دلم پنهان مي كردم .بايد خيلي بي احساس شده باشم .بايد خيلي سنگ شده باشم كه ننويسم .نمي توانستم ساكت بمانم آن هم وقتي كه خواهرم زهرا نوروزي با آن عشق عميق از من خواستند كه بنويسم و من مي دانم كه چقدر مثل من وخيلي هاي ديگر كه نوجواني مان را با قيصرودوست و برادرش بيوك ملكي پشت سر گذاشته بوديم دلش تنگ استاد مي شود و غربتي كه تا هيچ وقت پايان نخواهد يافت .
نمي توانستم كه ننويسم اما آخر چطوري ؟مگر اين بغض در گلو اجازه مي دهد ؟ مگر آن همه بزرگي را مي شود در اين صفحات حقير جاي داد ؟مگر مي توانم ...........؟
صبح چهارشنبه 8/8 /87 با چه اشتياقي از رشت به سمت تهران حركت كردم . به راه آهن كه رسيدم هنوز كسي از دوستان شاعر در آن جا نبودند. به آقاي ملكي زنگ زدم و زمان دقيق حركت قطار را پرسيدم.ساعتي بعد دوستان شاعر يكي يكي پيدايشان شد . نماينده و مسئول هماهنگي خانه شاعران هم آمدند و بليط ها را بين دوستان تقسيم كردند.بعضي از دوستان از شاعران جوان بودند و من خيلي از آن ها را نمي شناختم اما عزيزان شناخته شده اي هم بين دوستان بودند كه حضورشان براي همه غنيمتي بود. خانم دكتر فاطمه راكعي ، اقاي بيوك ملكي ، حسين احمدي ، بهروز ياسمي ،نقي سليماني ،طاهره ايبد ،فريبا نباتي ، سرور كتبي ،مصطفي رحماندوست ، فريدون عموزاده خليلي و كمي ديرتر خانم اشراقي همسر بزرگوار قيصرو آيه امين پور يادگار عزيز قيصر هم آمدند ........... در راه كه بوديم گاه گاه آقاي ملكي عزيز از خاطراتش با قيصر مي گفت و همه را هوايي مي كرد. مثل همين حالا كه هوايي شده ام و احساس مي كنم كه ديگر نمي توانم بنويسم .اصلا مرا كه نمي توانم حتي گوشه اي از حرف هايم را بازگو كنم چرا بنويسم ؟ و چه را بنويسم كه عاشقان واقعي قيصرآن را لمس نكرده باشند ؟و چه را بنويسم كه براي آن هايي كه هنوز كه هنوز است بزرگي قيصر را درك نكرده اند و اگر سنگ دوستي با اورا به سينه مي زنند اول و آخر همه ، تنهاي تنها به نفع خودشان فكر مي كنند ؟ ومن به اين چيزها كه فكر مي كنم گاهي فكر مي كنم كه ننوشتن بهتر از آن است كه بنويسم .اين تنها حرف من نيست و حرف عزيزاني ست كه با قيصر زندگي كرده اند و خاطرات زيادي دارند از كساني كه روزي چشم ديدن قيصر را نداشتند اما حالا در صف اول دوستداران او قرار گرفته اند .................. . به دزفول كه رسيديم حس عجيبي داشتم . ديدن سرزميني گرم با مردماني گرم و گرمايي كه در دلم احساس مي كردم اصلا نگذاشتند به دوري را ه فكر كنم و نمي دانم در كجاي خيالاتم سير مي كردم كه ناگهان اتوبوس ايستاد و چشمم به عكس بزرگ قيصر افتاد كه تمام اطراف ما را زيبا كرده بود و بعد صلوات وفاتحه و بازهم صلوات و من كه نمي دانم چه وقت خودم را به مزار قيصر رساندم .وهمه خودشان را رساندند و همه مثل من .... ومن كه مانده بودم چه كنم و بهتر ديدم كه خودم را از چشم دوربين ها دور كنم و دور كردم و بعد اشكها به زلالي يك صبح مشتم را واكردند ............ من كه باورم نمي شود . .............. ............... .
|
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم آبان 1387ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||