|
|
|
|
|
دلم ديشب جواني كردو برگشت وبا من مهرباني كردو بر گشت بهار از كوچه هاي عشق آمد مرا خانه تكاني كردو برگشت سلام مهربان بهاري سرشار از شورو شيدايي برايتان آرزو مي كنم . اين هم يك غزل قديمي و بهاري : درست مثل هميشه رسيد وخامم كرد زپشت پرده اي ازسادگي سلامم كرد گياه سرزده درمن كه طبع خوبي داشت رسيد تازه ترين شعرروز نامم كرد اگرچه حرف قشنگي نداشتم ؛ آمد شبيه دفتر شعري پراز كلامم كرد به رنگ مبهم شب بود ناتمامي ي من چقدر حوصله كرديم تا تمامم كرد ........ ....... بهار از پس يك انجماد طولاني درست مثل هميشه رسيد وخامم كرد مرداد ماه 74-املش ماجراي سفر به كاشان وپس از آن سريا ل دنباله دار كابل بر گردان تلفن و مشغله ي فراوان ؛ سبب شد مدتي از دنياي مجازي دور باشم. دراين چند وقت اتفاق هايي افتاد وخبرهايي شنيدم كه اصلا زيبا نبودند پيش از سفر به كاشان ؛ در قم توي دفتر مجله ي سلام بچه هاو پوپك اولين خبر را شنيدم : سنگ قبر سهراب سپهري را دزديدند..... بعد خبر رسيد دوست خوب نويسنده ي ما آقاي حداد از همكاران خوب انتشارات كمك آموزشي از جمع ما نيستان به ديار هستان سفر كرده اند...وبعد از آن ؛ اتفاق هاي مجله ي باران ... ودرگذشت آقاي رسول ملا قلي پور عزيز.... و تعطيلي ي مجله اي كه سال ها يكي از كوچك ترين اعضاي خانواده ا ش بودم؛البته .... بماند براي بعد . ديشب مجردا ت تورا ديدم يك گوشه ازصفات توراديدم باهفت آسمان تورقصيدم درخلسه كاينات توراديدم شاعر شدم ،به زمزمه خوكردم تا زمزم حيات تو راديدم رفتم به سمت آبي ابراندود بيرون تر از كرات توراديدم در جستجوي ذا ت خودم بودم در خود زلال ذا ت توراديدم ديشب شراب شعر فراهم بود ديشب مجردا ت تورا ديدم ارديبهشت 84-رشت مطالب اين پست با يك دو بيتي بهاري آغاز گرديد وبايك رباعي بهاري به پايان مي رسد. اي چشم تمام عا شقان در بندت احساس لطيف چشمه خويشاوندت يك غنچه بخند روبه روي دل من مفهوم بهار مي دهد لبخند ت بدرود |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 2:19 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمه تند راه مي رود كوه ايستاده سربلند آ ب حرف مي زندزلال سنگها سكوت كرده اند چشمه رودمي شود،سپس پاي كوه گشت مي زند بعد هم قدم قدم زنان يك سري به دشت مي زند كوه ما ولي هنوز هم درسكوت خودنشسته است زيربارسنگهاي سخت غصه دارو دل شكسته است كوه دردمند سال هاست مانده توي دشت پرغرور چشمه بي خيا ل درد كوه مي رود به باغ هاي دور تيرماه 79-انزلي سلام وتشكر از ا ينكه مطا لبم را مئ خوانيد.هما نطوركه قولش را داده بودم ،اين بار با شعرهاي نوجوانم آمده ام.نمي دانم ميانه شما با شعر كودك و نوجوان چگونه است؟ بايد ببينيم ..... نيمه هاي شب يك تابستان مزرعه بيداراست پدرم هم بيدار آنطرف مزرعه در حسرت باريدن يك ابر به خود مي پيچد اينطرف كنج اتاق پدر از درد به خود ... پدرم بيمار است . مزرعه مي خواهد باز باران بزند دانه ها يش همگي سبز شود قد بكشد برخيزد آ سمان تب دار است پدر از درد عرق مي ريزد صبح فردا پدرم ديگر نيست مادرم پيرهن بابا را دارد اندازه ي من مي دوزد مادرم غمگين است من دلم مي سوزد آ نطرف مزرعه هم .... بهمن ماه 81-رشت راستش را بخواهيد دوست دارم شعر كودك وحتي شعر خردسال راهم دراين وبلاگ داشته باشم ؛اما قبل از هرچيز به نظرات شما عزيزان نيازمندم ؛ چرا كه فكر مي كنم فعلا در مرحله ي آ زمون و خطا به سر مي برم و بايد صبر كنم .... قفس براي پرواز بهانه ي قشنگي ست سكوت ساده ي ساز ترانه ي قشنگي ست ترانه ي درختان سلام سيب و سايه ست كسي كه مهربان نيست دلش پراز گلايه ست دلي كه مهربان نيست ترا نه اي ندارد درست مثل باد است كه خانه اي ندارد ترانه ها نهفته ميان ريزش برگ تولدي دوباره ست در آشيا نه ي مرگ كسي كه-نيستي-را به مرگ ياد داده دوباره زيستن را به برگ ياد داده مرداد ماه 84 -رشت الان كه اين مطالب را مي نويسم تقريبا آ ماده ايم تا انشا الله به شهر گل و گلاب ،كاشان،برا ي زيارت سهراب عزيزبرويم شا يد چند روزي دست رسي به ا نتر نت نداشته باشم؛اما همچنان منتظر نظرات ارزشمند شما بزرگواران هستم . تا هوا شود پر ا ز مهرباني بهار توي كوچه،توي دشت بذر دوستي بكار بدرود |
||
|
+
نوشته شده در پانزدهم اسفند 1385ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
لحظه اي دامن انديشه ام سبز شد از نام تو اي همه ات فصل شكوفا شدن با تو پرا ز زمزمه ي بود نم بي تو ولي نيستم كاش من لحظه اي بي تو نمي زيستم . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ششم اسفند 1385ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
لباس هاي تازه لباس هاي خوب وشسته رفته درون يك مغازه لباس هاي كهنه لباس هاي كهنه ي نشسته كنار حوض خانه ومادري كه ديگر نمي تراود از لبش ترانه ومادري كه د يگر صداي سرفه هايش غبار خستگي شاخه را نمي تكاند كلاغ روي بام خانه را نمي پراند ومادري كه اصلا شبيه روزهاي پيش ازاين نيست لباس كهنه ي مرا نشسته ومادري كه الان ميان آسمان هاست چقد ر بند رخت خانه تنهاست . ( 12/9/83 ) |
||
|
+
نوشته شده در یکم اسفند 1385ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||