|
|
|
|
|
باياد پير سفركرده گيلان سيدمحمد عباسيه كهن ديرآمدم. بعد از آخرين سلام كه يك سال از آن مي گذرد. بعداز سبزه و سنجدكه مثل يك دوبيتي كوتاه آمد ورفت و بعد از بهاري كه خوب نبوسيدمش . حس يك پرنده نسبت به قفس ، حس يك تشنه نسبت به آب ،حسي است كه من دارم ، با اين تفاوت كه من تنها نامم پرنده است ،اما تشنه ي يك جرعه شعر وشور ،يك سبد غزل ويك بغل تنهايي هستم كه مرا در آغوش كشد . مثل همان روزها كه شعر به سرعت اما دزدكي مي آمد ، از پشت چشمهايم را مي گرفت و من با يد حدس مي زدم و دوستانه مي پرسيدم : غزل ؟........ مثنوي ؟...... چهارپاره ؟...... مثل همان روزها كه با مثنوي قدم مي زدم . با دوبيتي به ماهيگيري مي رفتم با غزل مي خوابيدم وكارم كه كار نبود ، عشق بود.در مدرسه با بچه ها فوتبا ل مي كرديم با شعر . نقاشي مي كشيديم با شعر و شرم بچه هايي كه مداد رنگي نياورده بودند وشرمشان شعر بود .... يادش بخير . استاد گلم مرحوم عباسيه كهن در يك روز سرد زمستان ، در آخرين روز هاي حيا تش ، بر روي تخت بيمارستان گلسار رشت حرفهاي قشنگي زد . من بودم وفرخ نوجوان ( مدير واحد موسيقي صدا وسيماي گيلان ) وچند نفر ديگر كه قرار بود بيايند ونيامدند. استاد خيلي لاغر شده بودند، مارا كه ديدند به راحتي مي شد شادي را در چشمهاي مهربانشان مشاهده كرد . كنارتختش نشستيم واستاد حرف زد ، هرچند خسته و رنجور . از رفيقان نارفيقش گفت . از وفاي دوستان بي وفايش گفت . از كنگره ها از صداوسيما واز آموزش وپرورش واينكه چند سالي كه در اداره كل آموزش وپرورش كار اداري مي كرده را سالهاي تلف شده عمرش مي دانست ..... وامروز استاد نيست واگر بود حتما اجازه نمي داد حتي به بهانه ي رفع مشكل انتقالي ام پست اداري سازمان را بپذيرم و آنقدر درگير كار باشم كه كمتر روي زيباي شعر را ببوسم ،كمتر در مطبوعات باشم ،كمتر پيگير كتابهاي زير چاپم باشم ،كمتر ترانه بسازم ،وحتي فرصت نكنم براي امضاي قرارداد كتاب جديدم به كانون پرورش فكري تهران بروم . از چند روز ديگر مرحله استاني مسابقات فرهنگي هنري ، خصوصا رشته ي شعر و داستان نويسي شروع مي شود ومن دلتنگ استادم .هرسا ل بيشترين روزهايي كه با هم بوديم همين روزهاي مسابقات بود وداورئ شعر ، داستان ، سرود و ... اما دو سه سالي ست كه استاد نيست وامسا ل كه من بايد براي مسابقات داورانتخاب كنم ،احساس مي كنم كه چقدر تنهايم . استاد نيست و هست . خودش دردل وعكسش توي اداره روي ديوار اتاقم ودر خانه ،روي ديوار اتاقم وپرسش مكرر پسرم كه بابا ، آقاي كهن چرا مرد ؟ ومن ياد پسرش مي افتم... وحالا كتابش در دستم است . كتابهاي چاپ شده اش را نمي گويم، كتاب جديدش را مي گويم كه با هر زحمتي بود مجوز چاپش را از سازمان گرفته ام وحا لا دارم غلطهاي چاپي اش را مي گيرم. كتاب تذكره شاعران گيلان از آغاز تا قرن سيزدهم . ....گفتم فرصت نشد بيايم ،اما آمدم ، با اين دل نوشته ها كه نمي دانم بوي سلام مي داد يا خدا حافظي . سلام و خدا حافظ |
||
|
+
نوشته شده در بیستم فروردین 1386ساعت 3:21 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||