|
|
|
|
|
شهر رؤيا سرظهر بود پدر گفت بايد بخوابي ولي من كه خوابم نمي برد دويدم به آرامي از خانه بيرون هوا گرم بود كسي ساز باران نمي زد كسي شعر رويش نمي خواند دلم شور مي زد نمي خواستم مثل يك غنچه دلتنگ باشم دلم را به دستم گرفتم وتا شهر رؤيا دويدم: كنار خيابان به يك پيرمرد گدا پول دادم سپس دست يك پيرزن را گرفتم هوا گرم بود دويدم به سمت درختان جنگل كه از سايه لبريز بودند ومن در خيال صداي به هم خوردن برگ ها را شنيدم دويدم ، دوباره دويدم كمي آن طرف تر رسيدم به گنجشك بيمار كه همسايه اش غنچه اي ناتوان بود و گرماي خورشيد را هيچ تاب تحمل نداشت نشستم به او سايه دادم سپس كرمي از زير سنگي گرفتم به گنجشك بيمار همسايه دادم كنار درختي كهنسال يك شاپرك مرد من او را گرفتم كنار درختي جوان چال كردم و از شاخ و برگ درخت جوان بال پروانه روييد به يك داركوب فقير كمي چوب دادم به يك گرگ پيرو گرسنه كمي گوشت ..... ويك بسته گردو به سنجاب دادم و يك بچه ميمون كه بي تاب بود به دستم نشاندم كمي تاب دادم دويدم ، دوباره دويدم رسيدم به يك مسجد سبز كنار درش يك فرشته پرش را برايم تكان داد سپس رفت بالاي گنبد به من آسمان را نشان داد به سويش پريدم ...... شنيدم كه در جنگل آسمان رعد غريد و من در خيابان باراني انزلي مي دويدم . سلام دوستان لحظه هاتان سرشار از شور و شيدايي . راستش دلگيرم از خودم كه اصلا وقت نمي كنم به اين وبلاگ برسم ؛ و شرمنده ام از اينكه خيلي دير به پيام ها پاسخ مي دهم و ...... ............ ............ دوستان من كجا هستند روز هاشان پرتقالي باد. بدرود . |
||
|
+
نوشته شده در سی ام تیر 1386ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
اميد صداي سرفه هاي سرد مادر سكوت سرد خانه را شكسته غبار خستگي ها دوباره روي سينه اش نشسته ميان خانه قرص و شربتي نيست
پدر نيست نشاني از گل محبتي نيست كلاغ زرد رنگي درون خانه كرده آشيانه خدا كند پدر بيايد از راه اميد را بياورد به خانه 20/9/83 مادر لباس هاي تازه لباس هاي خوب و شسته رفته درون يك مغازه لباس هاي كهنه لباس هاي كهنه ي نشسته كنار حوض خانه و مادري كه ديگر نمي تراود از لبش ترانه و مادري كه ديگر صداي سرفه هايش غبار خستگي شاخه را نمي تكاند كلاغ روي بام خانه را نمي پراند ومادري كه اصلا شبيه روزهاي پيش از اين نيست لباس كهنه ي مرا نشسته و مادري كه الان ميان آسمان هاست چقدر بند رخت خانه تنهاست . 12/9/83 خانه
دوباره سوزو سرما دوباره بارش برف ومن كه چتر پاره اي سرم نيست چگونه مي توانم ميان خانه باشم ميان خانه اي كه مادرم نيست . 14/9/83-رشت سلام بر شما كه حوصله كرديد و شعر هايم را خوانديد. جهت اطلاع بايد عرض كنم، اين شعر ها از مجموعه اي است نوجوانانه با عنوان ( برايت آشيانه اي ندارم ) كه انشا الله در آينده وارد بازار كتاب خواهد شد ....... ميلاد مبارك و بدرود . |
||
|
+
نوشته شده در پانزدهم تیر 1386ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
زن معصوم زن بور دوست دارد برنزه شدن را بر بنز نشستن و گشتن وگشتن و گشتن در خيابان هاي خسته و خاك آلود در دود در برابر چشم هاي حريص رهگذران و پسر هاي لاغر سرگردان كه بي كار و بي عار گز مي كنند خيا بان ها را و نگاه مي كنند به زن كه لبخند مي زند و شيشه را پايين مي كشد تا آدامس كف كرده اش را در خيابان تف كند. زن بور معصوم تر از آن است كه با نگاه پسرهاي لاغر سرگردان بلغزد او جز پيش پاي مرد عزيزش و پيش حجره ي حاج عظيم فرش فروش جايي توقف نمي كند .ي كند . |
||
|
+
نوشته شده در چهارم تیر 1386ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||