|
|
|
|
|
دلتنگي باز هم باران باز پايم بود و راهي پشت يك پرچين تنهايي شب ، شبي تاريك كوچه اما همچنان باريك من شتابان راه مي رفتم زير پايم باغي از پينه آي آيينه اين منم گمگشته در شب هاي دلتنگي اين منم با چهره اي سنگي اين منم با موي ژوليده ، تني زخمين، دلي چركين شب ،شبي تاريك كوچه ها در زير پايم بي صدا قد مي كشند انگار آه اي بر شانه ام آوار مي روي اما لااقل نام مرا در خاطرت بسپار . تا بعد بدرود . . . |
||
|
+
نوشته شده در سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
اسب ها و شيرها مي دويدم بي صدا در خيال کوه و دشت ناگهان يک گله اسب از کنار من گذ شت اسب ها از راه دور ديده مي شد يالشان اسب ها رفتند و من شادمان دنبالشان هر کجا پا مي زدم جاي پاي اسب بود در خيالم زندگي واقعا دلچسب بود باز هم رفتم جلو دشت بود و باز دشت ناگهان يک گله شير از کنار من گذشت شيرها از راه دور ديده شد کو پالشان شير ها رفتند و من باز هم دنبالشان بازهم رفتم جلو پاي يک کوه بلند ديدم آنجا شيرها گرم بازي مي کنند زير پاي شيرها لا شه هاي اسب بود بي صدا از ديدشان دور گشتم زود زود هرکجا پا مي زدم جاي پاي شير بود در خيالم زندگي واقعا دلگير بود..... دلگير نباشيد . مهربان باشيد و اميدوار . توجه: مردي که ابرو ندارد هر ده روز يک بار – اول ، دهم و بيستم هرماه – به روز مي گردد. بدرود . . . |
||
|
+
نوشته شده در بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
آتش اگرچه كوله اي از زخم و درد و غم دارم تو را براي سرودن هنوز كم دارم تو را كه داشته باشم براي مدت ها چه سوژه ها كه براي سرودنم دارم چه باكم از شب باريدن زمستان ها هنوز چتر خيال تو بر سرم دارم نيامدي و نديدي در اين غريب آباد چه زخم هاي درشتي كه بر پرم دارم چه زخم هاي درشتي كه بي تو مدت هاست به هر كجا كه غريبانه مي پرم دارم تويي تمامي آتش ، تويي تمامي زخم تو را براي سرودن هنوز كم دارم دوستان مهربان اينبار هم با عجله نوشتم چون در حال رفتن به ماموريت هستم و چند روزي احتمالا دور از كامپيوتر . چندروزي در بين كتاب هاي جور واجور زندگي كردن جالب است و شيرين ،براي تشكيل نمايشگاه هاي استاني هرچند امسال اصلا دوست نداشتم اين ماموريت را قبول كنم ، به خاطر يك سري حرف ها از يك سري آدم هاي ........ .....كه بهتر است سكوت كنم .راستش مدت هاست كه به من گفته اند سكوت كنم و اصلا آدم كه حرف نمي زند ،سكوت مي كند ، آن هم در جلسات مهم كه اصلا نبايد حرف زد و وقت بزرگان را گرفت ، بايد سكوت كرد مثل الان كه سكوت كرده ام و فقط مي نويسم ...... البته فردا را نمي دانم .شايد ، شايد كه نه ،حتمادوباره مي نويسم و مفصل مي نويسم و با صداي بلند مي نويسم و اصلا فرياد مي كشم ، البته اگر گوشي باشد كه بشنود و مي شنود...... ببخشيد . با همه عجله اي كه داشتم پر حرفي كردم سبز باشيد و سربلند بدرود . . . |
||
|
+
نوشته شده در دهم شهریور 1386ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||