تبليغاتX
                      ! در باغ های شما هم دیگر گلی بو ندارد . . . . . . . . . فانوس های محبت انگار سوسو ندارد . . . . . . . . . با چه اشاره بگوید ، من هم تو را دوست دارم . . . . . . . . . با چه اشاره خدایا ، مردی که ابرو ندارد

مردي كه ابرو ندارد
ادبيات

 

           مثل چشمه مثل رود بود  .......................

 

 

خواب اول :

 

نيمه هاي شب سه شنبه 8/8/86 در خواب ، در شب شعري بزرگ و بسيار شلوغ

شعر مي خواندم .همه شاعران بزرگ بودند و قيصر هم . و من نمي دانم چرا با ترس

و اضطراب  شعر مي خواندم و دوست داشتم هرچه زودتر شعر خواني ام تمام شود

اما نه شعر خواني ام تمام مي شد و نه ترس و اضطرابم ... ، فرداي آن روز.......

 

خواب دوم :

 

تا ساعت 9 شب چهارشنبه هم اميدوار بودم كه بليط پرواز به دزفول ما آماده شود ،

قبلا براي  ساعد باقري عزيز پيام گذاشته بودم ،با  عبدالملكيان عزيز و گروس

هم چندين با ر صحبت كرده بودم... ،در نهايت آقاي ملكي عزيز تماس گرفتند و

گفتند كه برنامه جور نشده و من ......

نيمه هاي شب جمعه،در خواب ، من هم در مراسم چهلم قيصربودم ، در دزفول .

خيلي ها بودند ، قيصر هم بود با آيه اش .همه شاد بودند .ومن براي آيه از جشن

صد ماهگي سروش نوجوان گفتم كه باتمام كودكي اش در آغوش قيصر جا گرفته

بود و شيرينكاري عكاس مجله و آن عكس هاي پشت جلد .......

 

 

          قامت غزل شكسته است .........................

 

 

جمعه هفته پيش سالن اجتماعات ارشاد رودسر حال وهواي جالبي داشت ،

آقاي سهيل محمودي ارجمند ،آقاي عبدالملكيان مهربان و آقاي افشين علاء عزيز

هم بودند وياد مهربان آقاي قييصر امين پور بزرگ .... جاي شما خالي ..........

 

 

       بال هاي عشق بسته است ....................

 

 

اما پست قبلي ام :

1-     متشكرم ازبرادرم شهاب كه زحمت عكس ها را كشيدند .

2-     متشكرم ازشهرام عظيمي عزيزبه خاطر شكارلحظه ها و ارسال

عكس ها برايم .

 

 

   

         سفر           

 

  نه سفر سرم نمي شود

من كه باورم نمي شود

 

ديگر آن نگاه مهربان

سهم دفترم نمي شود

 

هيچكس بدون نام عشق

پاك و محترم نمي شود

 

با نشستن و دعا ، كسي

صاحب كرم نمي شود

 

هر پرنده اي كه بال داشت

كفتر حرم نمي شود

 

وزن شاعران اهل دل

با كيلو گرم نمي شود

 

هيچ شاعري به عاشقي

مثل قيصرم نمي شود

 

           **

او ميانه با بهار داشت

با گل و پرنده كار داشت

 

يك سرود جاودانه بود

درد مردم زمانه بود

 

مثل چشمه ،مثل رود بود

مثل هرچه تازه بود،بود

 

          **

بهتر از پرنده بال داشت

شورو شوق بي مثال داشت

 

ريشه ريشه در جنوب رست

برگ و شاخه در شمال داشت

 

توي دردواره هاش نيز

بوي فصل سبز سال داشت

 

او در اين ميانه سرو ماند

او هميشه اعتدال داشت

 

حيف برگه ي عبور او

تا سه شنبه اي مجال داشت

 

اهل بايدو شود نبود

او هميشه احتمال داشت

 

         **

نه ،سفر نمي شود

من كه باورم ني شود

 

در سه شنبه اي سياه وسخت

زخم تيشه مي خورد درخت

 

قامت غزل شكسته است

بال هاي عشق بسته است

 

       **

از زمين ، از آسمان گذشت

از دل ستارگان گذشت

 

مثل بغض آينه شكست

ناگهان ناگهان گذشت

 

آيه آيه در زمين شكفت

سوره سوره از زمان گذشت

 

مثل كوه ، يادگار ماند

مثل رود ها ، روان گذشت

 

مثل يك نسيم ، مهربان

از كنار دوستان گذشت

 

مثل يك شهاب ، ناگهان

از كران و كهكشان گذشت

 

در گمانم او نرفته است

بي گمان از اين گمان گذشت

 

باز آخرين سه شنبه شد

بازهم زمان ، زمان گذشت ........

 

 

 

.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1386ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط شاهين رهنما  | 

 

دوستان سلام

در این پست تعدادی از عکس هایی که مربوط به روز تشییع قیصر عزیز است ؛ تقدیمتان می کنم .

 

 

 برای دیدن باقی عکس ها روی ادامه ی مطلب کلیک کنید :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1386ساعت 3:3 قبل از ظهر  توسط شاهين رهنما  | 

 

 

       سرو سربه زير من  ............................

 

 

هنوز تا هنوز،هنوز تا هميشه، هميشه تا كي  ،به حال و روز خود با يد گريست؟

راستي،اينچنين مي شود زيست ؟

نمي دانم، اين روزها خواندن شعرهاي قيصر عزيز خيلي برايم سخت شده است ،

خيلي .

امشب هم مثل هميشه ام . دوستي سري عكس هاي تشييع قيصر عزيز را

برايم فرستاد .حالا ديگر من مانده بودم و او ودلي كه آرامش نمي فهميد............

اين روزها فكر ميكنم به همصحبتي كسي مثل بيوك ملكي عزيز خيلي نياز دارم.

با او كه صحبت كردم ،كمي قرار گرفتم.

 

 شعر زير را در پست هاي قبلي ام گذاشته ام، اما نمي دانم چرا دوست دارم

دراين پست دوباره آن را به مرور بنشينم.

يادآور ان اتفاق بد در يك بهارسبز شمالي، در بيمارستان رشت كه آن اتفاق

آغاز رنج هاي قيصر صبور بود .آن شب وقتي از بيمارستان به خانه پناه بردم

در گوشه اي نشستم ،گريستم و نوشتم :

 

 

 

 

     شهد شعر تو چه شد

     شاعر شهير  من

 

     سايه سار تو كجاست

     سرو سربه زير من

 

 

     اي تمام شعرها

     شرمگين  خوبي ات

 

     حادثه چه كرده با

     چهره ي جنوبي ات

 

 

 

     مانده اي تو در سكوت

     نه گپي ، نه حركتي

 

     روي تخت  آهني

     گرم   استراحتي

 

 

 

     سرو سربه زير من

     جات روي تخت نيست

 

     استراحتي  چنين

     در خور درخت نيست

 

 

 

     ذهن پنجره پر است

     از بهار  روبه رو

 

     باز هم   بلند  شو

     شعر تازه اي  بگو

 

 

   .

   .

+ نوشته شده در  ششم آذر 1386ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط شاهين رهنما  | 

 

 

 

 

 

                                قيصر

 

-         رفته است

 

-         نرفته است

-         نه ، رفته است

از دل  نه

 -رفته است .

 

.

+ نوشته شده در  دوم آذر 1386ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط شاهين رهنما  |