|
|
|
|
|
پاسخ محرم ديروز يك ابر باصداميدوآرزوازدورآمد بردشت،دشت كربلاباريدوباريد اماگلي آن جانخنديد چشمان ابرمهربان ازغصه ترشد. ديروزيك پروانه ي شاد پرپرزنان از دورآمد تادشت باران خورده راخندان ببيند اماگلي در دشت غم، شادي نمي كرد پروانه از رازبزرگي باخبرشد . ديروزازدور يك چشمه ي شاداب آمد تازيرگوش بوته ها شعري بخواند اماگلي شعرقشنگ چشمه را نشنيد،نشنيد چشمه دويدوغصه ها خورد آن گاه سوي دشت ديگردر سفرشد . ديروز ابروچشمه وپروانه باهم دردشت چرخيدندوازغم گريه كردند ديروزفهميدم زمين وآسمان هم درپاسخ ماه محرم گريه كردند وقتي سكينه تشنه بودوآب مي خواست وقتي رقيه بي پدرشد . . |
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم دی 1386ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
دنيا هنوز رنگ و ريا جمع مي كند .... امشب اولين شب محرمه وهواي رشت سرد سرد ،اما هواي دل عاشقا مثل هر سال گرم گرمه .چندروزيه كه اداره ها به خاطربارش اين برف زيبا تعطيلن اما هواشناسي خبر داده كه از فردا بارش برف دوباره شروع مي شه و بازهم ... تصميم داشتم حا ل و هواي وبلاگم رو با يه شعر برفي عوض كنم ،اين خواسته برخي از دوستانم بود نه خودم ،اما وقتي مجله دوست را ورق زدم وبه صحبت هاي شاعر مهربان افشين علاء عزيز رسيدم وخواندم ،آن ياد شيرين وغم سنگين دوباره به سراغم آمد و به يادم آورد كه هنوزتا هميشه بايد از قيصر صبور بنويسم و آمدم كه بنويسم ، ديدم در پست قبلي ام از دوستان وفادار قيصرگفته ام اما يك نام بلند،يكي ديگر مثل سلمان وقيصر را از قلم انداخته ام.شاعر صبورودردمند زنده ياد دكترسيد حسن حسيني ، كه قيصر عزيز در فراغش سرود : سنگ ناله مي كند:رودرود بي قرار كوه گريه مي كند :آبشارآبشار آه سرد مي كشد،باد ،بادداغدار خاك مي زند به سر آسمان سوگوار ..... .... باورم نميشود،كي كسي شنيده است زير خاك گم شوند قله هاي استوار؟ ..... ..... دكتر سيد حسن حسيني روز اول فروردين1335 در تهران متولد شد .سال 58 در رشته كارشناسي تغذيه از دانشگاه مشهد فارغ التحصيل شد .او نيز مثل قيصر عزيزگرما بخش جلسات نقد و بررسي شعر حوزه هنري تا سال 1366 بود .سال 69 دوباره به دانشگاه رفت و در رشته زبان و ادبيات فارسي دكترا گرفت ..... آثار دكتر حسيني : نوشداروي طرح ژنريك ،همصدا با حلق اسماعيل (69) ،مجموعه شعر عاشورايي گنجشك و جبرئيل(1370) ،ترجمه گزيده اي از آثار جبران خليل جبران به نام حمام روح (1364) ،ترجمه كتاب نگاهي به خويش-بطور مشترك با آقاي موسي بيدج ، مجموعه اي از مصاحبه هاي اديبان عرب – بيدل ،سپهري، سبك هندي(1367) ،مشت در نماي درشت –معني بيان در ادبيات و سينما – (1371) ،و كتاب براده ها (1365) زنده ياد دكتر حسيني همانگونه كه در فروردين آمده بود، در نهم فوردين ماه سال 1383 براثر سكته قلبي روي در نقاب خاك كشيد . يك روز بعد يعني دهم فروردين وقتي خبر راشنيدم مثل خبر رفتن قيصر باورش برايم سخت بود و سنگين ودردمند نشستم برايش سرود عزا سرودم : سرود عزا دنيا هنوز رنگ و ريا جمع مي كند در خود هزار گونه بلا جمع مي كند دنيا نشسته است كنار پياده رو با حيله سكه هاي ريا جمع مي كند بادي سياه از شب ترديد مي وزد از اهل كوچه حجب وحيا جمع مي كند سيد،چگونه باتو بگويم كه دست باد كم كم شكوه ياد تورا جمع مي كند..... *** اما دلم نشسته در ايوان ياد تو گنجشك وجبرئيل ودعا جمع مي كند باحلق سربلند شما همصدا شده ست دارد ترانه هاي خدا جمع مي كند آخر چگونه است كه بعد از تو دفترم تنها سروده هاي عزا جمع مي كند ؟ در خاكريز تنگ دلم بي تو مدتي ست دستي جنازه ي شهدا جمع مي كند *** سيد ،هنوز دفتر ذهنم به ياد تو دارد براده هاي تو را جمع مي كند . دوشنبه 10/1/83-رشت . |
||
|
+
نوشته شده در بیستم دی 1386ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
من هم مي ميرم چند روزي بود دلم بدجور هواي سلمان را كرده بود،راستش بعد از سفر قيصر بزرگ و آن دلتنگي ها كه تا هنوز و هميشه ادامه خواهد داشت مي توانستم تصور كنم كه حال قيصرامين پور عزيزبعد از رفتن شاعر (در ي به خانه خورشيد) چگونه بود . از دوستي اين دو شاعر بزرگ و تاثيرگذارچيزي نمي گويم،چرا كه مطمئنم ديگران بسيار گفته اند و نوشته اند.از دوستي قيصر عزيز با شاعران ارجمند خانه شاعران و برخي ديگرهم چيزي نمي گويم ،اما نمي توانم از بزرگي، همچون بيوك ملكي حرف نزنم ورابطه بسيار عميق كاري و خانوادگي اي كه داشتند و آن يكدلي و يكرنگي .... هرچند خيلي ها يا نديدند و يا ديدند و از كنارش به آرامي گذشتند و خيلي ها كه اصلا مخالف آثار و افكارقيصر بودند در رسانه ها جولان دادند و مي دهند اما ...... اما مرگ آگاهي راستي چگونه است كه برخي به اين مرحله مي رسند ؟اين روز ها كسي نيست كه شعر سه شنبه قيصر را نشنيده باشد : سه شنبه چرا تلخ و بي حوصله سه شنبه چرا اين همه فاصله سه شنبه چه سنگين چه ........ ..... و آن اتفاق كه در سحرگاه سه شنبه افتاد . همينطورشعرمن هم مي ميرم سلمان هراتي عزيزكه در تابستان 65 سرودند : .......من هم مي ميرم اما نه مثل غلامحسين از مارگزيدگي پس پدرش به دره ها و رودخانه هاي بي پل نگاه كردو گريست. چه كسي آغل گوسفندان را پاك مي كند ؟ من هم مي ميرم اما در خياباني شلوغ در برابر بي تفاوتي چشم هاي تماشا زير چرخ هاي بي رحم ماشين ماشين يك پزشك عصباني وقتي از بيمارستان دولتي برمي گردد پس، دوروز بعد در ستون تسليت روزنامه زير يك عكس شش در چهارخواهند نوشت اي آن كه رفته اي چه كسي سطل هاي زباله را پر مي كند ؟ *** وآن تصادف دردناك در جاده رودسرو سفر هميشگي سلمان . در تاريخ 9/8/1365 سلمان شاعري مهربان و معلمي دلسوز و عاشق بودكه در سن 27 سالگي، درست زماني كه همگان چشم به شكوفايي بيشترش دوخته بودند با رسفر به آسمان سبز بست. و دري به خانه خورشيد باز كرد. قيصر امين پور عزيزدر مقدمه كتاب (مجموعه كامل شعرهاي سلمان هراتي) چنين مي نويسد : هنوز هم كه هنوز است ،سال ها پس از آن واقعه سخن گفتن از سلمان و شعر سلمان براي ما سخت است .نه ازآن رو كه چيزي از او و شعرش نمي دانيم يا نمي توانيم گفت.بل از آن رو كه گفتني فراوان است .و هم از آن جا كه خود گفتني فراوان داشت .اما دريغادريغ كه فرصت بودن و سرودن و مجال ماندن و خواندن نيافت. شايد براي ديگران داوري در باب شعر سلمان چندان دشوار نباشد.زيرا خود را با دو سه دفترشعر مكتوب روبه رو مي بينندكه مي توانند از هر دري كه مي خواهندبه باغ سبز و آسماني شعرش درآيند و به سادگي از عهده سنجش و ارزيابي آن برآيند.اما آيا به راستي سلمان و شعر سلمان همه همين است كه هست ؟ نه ، اين نه دادو داوري،بلكه حتي بيدادگري است اگر بخواهيم نهايت و سقف پرواز پرنده اي را تنها همان ارتفاعي بدانيم كه تازه پر باز كرده و يا اوج آواز اوراهمان زمزمه پيش در آمدي بدانيم كه آواز كرده است ......... ***** روز شنبه8/10/86 يعني روز عيد غدير فرصت مناسبي بود كه همراه خانواده به شهرتنكابن و زادگاه سلمان ، مزردشت برويم .جاي شما خالي .ديداري صميمي و زيبا با سلمان و برادر شاعرش محمد قنبر هراتي ،ديداري كه شيرين بود و ياداوري كرد كه بايد بيشتر از اينها به مزردشت بروم.روستايي سرسبز كه هميشه خدا بوي مركبات مي دهد .وروح پاك سلمان در باغ هايش مي گردد و شعر مي خواند . ومن ياد اين شعرم از كتاب (سبزتر از بهار )افتادم : شعرهايش پراز زلالي بود چشم هايش به رنگ شالي بود دلش از جنس اطلسي ها بود عاشق كوه و دشت ودريابود برلبانش گل تبسم داشت دردهايي شبيه مردم داشت مثل يك چشمه لهجه اي ترداشت بالي از ابرها فراتر داشت عاقبت رفت وباغ گل پژمرد رفت و باخوددل مراهم برد آه،يك سازبي صدامانده است جاي پايش هنوز جامانده است. خرداد ماه 76-املش .
|
||
|
+
نوشته شده در دهم دی 1386ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||