|
|
|
|
|
پدر بزرگ من عصا ندارد سروده : شاهين رهنما تصويرگر : کوروش ملک پور قطع : رقعي ناشر : قو چاپ اول : 1384 تيراژ : پنج هزار جلد
پدر بزرگ مصطفي حسن پور به خاطر عصا دو پا ندارد ولي پدر بزرگ مهربانم به خاطر دو پا عصا ندارد پدر بزرگ مصطفي که پير است به جاي پاي خود عصا خريده و کفش هاي تازه و قشنگي براي پاي مصطفي خريده پدر بزرگ مصطفي هميسشه بدون پا ، به کارخانه مي رفت ولي پدر بزرگ مهربانم به پاي خود به هيچ جا نمي رفت پدر بزرگ مصطفي چه زيبا بدون پا هميشه راه مي رفت ولي پدر بزرگ من ...، که انگار به روي خرده شيشه راه مي رفت پدربزرگ من هميشه مي گفت : که پا بدون درد پا قشنگ است براي من دو پاي ساده خوب است وگاه جاي پا عصا قشنگ است و من دلم گرفته بود از اينکه پدر بزرگ من عصا ندارد ولي هميشه درد ناگواري درون پايش آشيانه دارد ..
|
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم خرداد 1387ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي آدم از حال بچه هايش بي خبر است چه مي شود کرد ؟ به قول مادر بزرگ ها ، زمانه ي بدي شده .
البته نه اين که فکر کنيد مادربزرگ ها آدم هاي سياسي اي هستند يا خواسته اند حرف هاي سياسي بزنند، نه اين طور نيست. زمانه که زمانه ي .....اصلا بگذريم. ما را چه به زمانه ؟از اولش هم قصد داشتم از زمان حرف بزنم و اين که آدم ها اينقدر در گير کارو زندگي و دويدن ها و نرسيدن ها و بگير و ببند ها و غيره هستند که ديگر وقت پيدا نمي کنند زندگي کنند .زياد روي کلمه زندگي مکث نکنيد بهتره هرچه زود تر ... ،نه ،بهتره هرچه زودتر حرف اصلي را بزنم. گفتم که زمان خيلي تنگه و صرفه جويي هم که مي دانيد ،کار خيلي خوبي ي و اون مصرف بي رويه است که خيلي بد مي باشد. مثل بعضي ها که خيلي بدن و هي زمانه را براي ديگران ،ببخشيد ،زمان را براي ديگران تنگ مي کنند و باز هم ببخشيد ،تقصير خودم نيست، تقصير اوني هست که در اين فراواني گل و لبخند و ارزاني... ،البته ارزاني آبرو....... رو رو برم . بازهم دارم مثل مادر بزرگ ها... ،البته مادر بزرگ ها که آدم هاي سياسي نيستند .من هم همينطور . همينطور از زمان خواستم حرف بزنم که به زمانه رسيدم و اصلا وقت نشد که بگويم چقدر وقت کم دارم .و اين روز ها آن قدردرگيرم که حتي از حال و روز بجه هايم خبر ندارم. عجيب دلتنگم .دلتنگ بچه هايي که خيلي دوستشان دارم .کتاب هايم را مي گويم .مدت هاست نتوانسته ام پيگير چاپشان باشم .حتي سيب مهربان که من خيلي دوستش دارم ، چند ماه است که در انتشارات منادي تربيت به چاپ رسيده و وارد بازار شده ومن تنها توانسته ام در انترنت روي ماهش را ببوسم .نمايشگاه کتاب هم که هي .... ،آقاي بابک نيک طلب زنگ زدند که ( آبي لبخند ) هم از چاپخانه انتشارات کانون پرورش فکري بيرون آمده و........ ومن دلتنگم ، دلتنگ روز هايي که مثل برق و باد مي آيند و مي گذرند. دلتنگ کارهايي که انجام نداده ام..... ، دلتنگ آدم هايي که دلتنگند. دلتنگ آدم هايي که به سختي زنده اند و دلتنگ فرهنگ اين مرز و بوم ، فرهنگي که به سختي زنده است و دلتنگ فرهنگي هاي ما که حالا بيشتر از هميشه دلتنگند ..... اين روز ها آنقدر تنهايم که بي ترديد مي دانم حال مرا جز شاعري مانند من تنها نمي داند . . |
||
|
+
نوشته شده در یکم خرداد 1387ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||