|
|
|
|
|
سفر عشق
دوست نداشتم از اين سفر بنويسم .يعني نميتوانستم بنويسم . توي اين يك سال هميشه همينطور بوده ام.جرات نوشتن از استاد امين پور را نداشته ام .حتي اين توان را نداشتم تا شعرهايش را بخوانم .هربار هم كه خواندم اشك ها يم كار دستم دادند. دوست نداشتم از اين سفر بنويسم اما نمي توانستم كه ننويسم .آن همه حرف براي نوشتن را بايد در كجاي دلم پنهان مي كردم .بايد خيلي بي احساس شده باشم .بايد خيلي سنگ شده باشم كه ننويسم .نمي توانستم ساكت بمانم آن هم وقتي كه خواهرم زهرا نوروزي با آن عشق عميق از من خواستند كه بنويسم و من مي دانم كه چقدر مثل من وخيلي هاي ديگر كه نوجواني مان را با قيصرودوست و برادرش بيوك ملكي پشت سر گذاشته بوديم دلش تنگ استاد مي شود و غربتي كه تا هيچ وقت پايان نخواهد يافت .
نمي توانستم كه ننويسم اما آخر چطوري ؟مگر اين بغض در گلو اجازه مي دهد ؟ مگر آن همه بزرگي را مي شود در اين صفحات حقير جاي داد ؟مگر مي توانم ...........؟
صبح چهارشنبه 8/8 /87 با چه اشتياقي از رشت به سمت تهران حركت كردم . به راه آهن كه رسيدم هنوز كسي از دوستان شاعر در آن جا نبودند. به آقاي ملكي زنگ زدم و زمان دقيق حركت قطار را پرسيدم.ساعتي بعد دوستان شاعر يكي يكي پيدايشان شد . نماينده و مسئول هماهنگي خانه شاعران هم آمدند و بليط ها را بين دوستان تقسيم كردند.بعضي از دوستان از شاعران جوان بودند و من خيلي از آن ها را نمي شناختم اما عزيزان شناخته شده اي هم بين دوستان بودند كه حضورشان براي همه غنيمتي بود. خانم دكتر فاطمه راكعي ، اقاي بيوك ملكي ، حسين احمدي ، بهروز ياسمي ،نقي سليماني ،طاهره ايبد ،فريبا نباتي ، سرور كتبي ،مصطفي رحماندوست ، فريدون عموزاده خليلي و كمي ديرتر خانم اشراقي همسر بزرگوار قيصرو آيه امين پور يادگار عزيز قيصر هم آمدند ........... در راه كه بوديم گاه گاه آقاي ملكي عزيز از خاطراتش با قيصر مي گفت و همه را هوايي مي كرد. مثل همين حالا كه هوايي شده ام و احساس مي كنم كه ديگر نمي توانم بنويسم .اصلا مرا كه نمي توانم حتي گوشه اي از حرف هايم را بازگو كنم چرا بنويسم ؟ و چه را بنويسم كه عاشقان واقعي قيصرآن را لمس نكرده باشند ؟و چه را بنويسم كه براي آن هايي كه هنوز كه هنوز است بزرگي قيصر را درك نكرده اند و اگر سنگ دوستي با اورا به سينه مي زنند اول و آخر همه ، تنهاي تنها به نفع خودشان فكر مي كنند ؟ ومن به اين چيزها كه فكر مي كنم گاهي فكر مي كنم كه ننوشتن بهتر از آن است كه بنويسم .اين تنها حرف من نيست و حرف عزيزاني ست كه با قيصر زندگي كرده اند و خاطرات زيادي دارند از كساني كه روزي چشم ديدن قيصر را نداشتند اما حالا در صف اول دوستداران او قرار گرفته اند .................. . به دزفول كه رسيديم حس عجيبي داشتم . ديدن سرزميني گرم با مردماني گرم و گرمايي كه در دلم احساس مي كردم اصلا نگذاشتند به دوري را ه فكر كنم و نمي دانم در كجاي خيالاتم سير مي كردم كه ناگهان اتوبوس ايستاد و چشمم به عكس بزرگ قيصر افتاد كه تمام اطراف ما را زيبا كرده بود و بعد صلوات وفاتحه و بازهم صلوات و من كه نمي دانم چه وقت خودم را به مزار قيصر رساندم .وهمه خودشان را رساندند و همه مثل من .... ومن كه مانده بودم چه كنم و بهتر ديدم كه خودم را از چشم دوربين ها دور كنم و دور كردم و بعد اشكها به زلالي يك صبح مشتم را واكردند ............ من كه باورم نمي شود . .............. ............... .
|
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم آبان 1387ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در هفتم آبان 1387ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||