|
|
|
|
|
دردواره قیصر عزیز سلام حالت چگونه است؟گفتم حالت ؟ آه ببخشید قیصر جان ،فراموشم شده بود که این جور احوال پرسی را دوست نداشتی .باید می پرسیدم بالت چطور است .راستی بالت چه طور است؟آه قیصر ،قیصر ،قیصر،چه کیفی دارد بی بال پریدن قیصرجان .کاری که توخوب بلدی،کاری که تو خوب بلد بودی . پرواز شعرهایت که خیلی قشنگ است قیصر و پرواز تو در شعرهایت قیصر.حالا هم آنقدر بالا پریده ای که اصلا دست هایمان به شما نمی رسد.آنقدر دور که اصلا.....نه دلم نمی آید ازدوری بگویم.تو آنقدر ها هم دور نشده ای،اگر دوری، پس در خیال من چه می کنی قیصر ؟پس چرا هر بار که شعرهایت را می خوانم مثل یک یاکریم زیبا می شوی و می آیی روی کلمه ها می نشینی و من حسابی نگاهت می کنم قیصر.مثل آن موقع ها ، توی دفتر سروش نوجوان که خسته و کوفته از شمال می رسیدم وبرای تو وبیوک ملکی عزیز شعر می خواندم و تو با آن لبخند مهربان همیشگی دفترم را می گرفتی وبا دست چپ زیر بعضی کلمه ها خط می کشیدی قیصر . تو نیستی قیصر جان و چه قدر خوش به حال بعضی هاشد .حیاتت پر از فایده بود ، پروازت هم برای خیلی ها فایده داشت قیصر .خیلی ها آمدند وپشت نامت قایم شدند و منم منم کردند .خیلی ها به پشتوانه ی نام قشنگ تو مطلب نوشتند و بیانیه صادر کردند .حتی آن هایی که می شناختم که ساز دلشان ناکک بود قیصر، اما آمدند و توی تلویزیون شعر خواندند و اشک ریختند قیصر. آه قیصر،قیصر،قیصر دوست دارم خوابت راببینم. مثل آن شب که فردایش آن خبر جانسوز راشنیدم قیصر. شب آن روزی که تو پریدی، خواب دیدم در شب شعری بزرگ دارم شعر می خوانم، آن شب همه ی شاعران بزرگ بودند و گل سرسبد شاعران تو بودی قیصر .من پشت تریبون بااضطراب شعر می خواندم و تولبخند می زدی و با حرکت سر مرا تایید میکردی قیصر .داشتم از اضطراب می مردم ، اما شعرم پایانی نداشت .دوست داشتم هرچه سریعتر شعر خوانی ام تمام می شد واز دست آن اضطراب کشنده راحت می شدم ، اما انگار .... از خواب که پریدم حسابی گیج بودم قیصر جان، تا اینکه آن خبر ... آه قیصر جان،قیصر خیلی حرف ها برای گفتن دارم .اما مثل همیشه دوست ندارم زیاد وقتت را بگیرم .آخر ما هنو ز فکر می کنیم آن کسالتی که سال ها با تو بود هنوز بر طرف نشده قیصر.راستی حالت چه طور، نه نه، بالت چطور است قیصر.آه چه کیفی دارد بی بال پریدن قیصر جان . چه کیفی دارد . . |
||
|
+
نوشته شده در دهم آبان 1388ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
*******
دوازدهمین دوره جشنواره کتاب سال سلام برگزار گردید و مجموعه شعر آبی لبخند از تولیدات کانون سروده ی شاهین رهنما برگزیده بخش نوجوان معرفی شد ........ http://www.kanoontolid.com/book/images/abie-labkhand.gif این جشنواره دوسالانه برگزار می شود ودر دوره دوازدهم کتاب های سال های ۸۶و۸۷ مورد ارزیابی داوران قرار گرفته است ............
. |
||
|
+
نوشته شده در دوم آبان 1388ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
آیینه خانه خالی شده از شیشه ، بیا آیینه خاکمالی شده اندیشه ، بیا آیینه
آن پلنگی که فقط شیشه ی دل می شکند خفته در باور این بیشه ، بیا آیینه
تبر تیرگی از ذهن زمان روییده زخم کاری زده بر ریشه ، بیا آیینه
**** قول دادی که بیایی ،قدمت سبز،ولی با غزالان غزل پیشه بیا آیینه .........
. |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم تیر 1388ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام .... .................
تو را در اوج ماتم می سرایم نگاهت را دمادم می سرایم نمی دانم چرا در خلوت شب تورا با واژه ی غم می سرایم .............. اما نماشگاه کتاب تهران که رفته رفته به پایانش نزدیک می شود ومن برخلاف سال های پیش نمی توانم از آن بازدید کنم. این هم از جدیدترین کتاب هایم که در نمایشگاه حضور دارند :
1-برایت آشیانه ای ندارم (مجموعه شعر) انتشارات مدرسه 2-ابومعین ناصر خسرو قبادیانی(زندگی نامه داستانی ) انتشارات به نشر-آستان قدس رضوی- 3-نشانی دلت چه بود (مجموعه شعر) انتشارات سوره مهر 4-آبی لبخند (مجموعه شعر ) انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان 5-شهید نواب صفوی (زندگی نامه داستانی) انتشارات مدرسه 6-سیب مهربان (داستان کودک )انتشارات منادی تربیت
شاید کتابهای قبلی ام هم در نمایشگاه باشند که من از آن بی خبرم .
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
پدر تو نیستی واین هفتمین شبی ست که کوچه هاصدای گام های تورا به انتظار نشسته اند ، برگ ها سینه می زنندو چه سوزناک می خوانند این بادهای نوحه گر . پدر این هفتمین شبی ست که دلتنگم . ***** ***** پدر نیمه های شب یک تابستان مزرعه بیدار است پدرم هم بیدار آن طرف ، مزرعه در حسرت باریدن یک ابر به خود می پیچد این طرف ، کنج اتاق پدر از درد به خود ....... پدرم بیمار است . مزرعه می خواهد باز باران بزند دانه هایش همگی سبز شود قد بکشد برخیزد آسمان تبدار است پدر از درد عرق می ریزد. صبح فردا پدرم دیگر نیست مادرم پیرهن بابا را دارد اندازه ی من می دوزد مادرم غمگین است من دلم می سوزد آن طرف ، مزرعه هم ................. **** . |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
رسم جوانمردی
اولین بار در اوج شور وشعر، در لحظه های ناب نوجوانی ،در شب شعری نمی دانم به چه مناسبتی او را دیدم.پیش تر خیلی ازاو شنیده بودم .از برادرم شهاب که دانشجویش بودند و از خیلی های دیگر.آن روز ها پایم به دانشکده ادبیات باز شده بودوگاه و بیگاه مهمان ناخوانده انجمن شعر دانشگاه می شدم .او واستاد دکتر یوسف پوراز شاعران و اساتید مطرح دانشگاه بودند.اساتید وشاعران دانشجوی خوبی هم در انجمن شرکت می کردند که برای من حکم یک کلاس آموزشی بسیار ارزشمند را داشت .و او اگر اشتباه نکنم مسئولیت اداره وریاست دانشکده را هم بر عهده داشتند .... آخرین باراورادر جلسه شورای شعر واحد موسیقی صداوسیما گیلان دیدم . میدانستم که از بیماری ای رنج می برد.مدت ها بود که دیر به دیر در جلسه حضور پیدامی کرد.کمتر صحبت می کرد وسعی می کرد جای صحبت حتما لبخند مهربانی برلب داشته باشد .آن روز خیلی زودتر از همیشه خداحافظی کردند وآقای نوجوان اورا تا پایین پله ها هدایت کردند .دو روز بعداز دوستان شنیدم که استاد سکته مغزی کرده اند و در بیمارستان گلسار رشت بستری هستند وهنوز هم ................. و چقدر بی سروصدا ................. بازهم سهیل محمودی عزیز،یار وفادار همه شاعران و هنرمندان . هیچوقت فراموش نمی کنم لطفی که در دوران بیماری استاد مرحوم سید محمد عباسیه کهن داشتند .پریروز هم به همراه شاعر توانمند کودکان و نوجوانان آقای افشن علاء به عیادت استاد آمدند و یک بار دیگر رسم جوانمردی را به جا آوردند. دکتر غلامرضا رحمدل،شاعر ،ترانه سرا واستاد فرهیخته ادبیات . دکتر عزیز درخت ها به احترامت می ایستند پس بایست ......... لطفا دعا کنید . .
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
... و اما تشنگی و چه حکایتی دارد این تشنگی وعطش که چکه چکه روی دل های ما می بارد وکربلا که قرمزتر از همیشه می تابد ومظلومیت ، که همین نزدیکی اتفاق می افتد ودنیا دوست ندارد آن را ببیند ونمی بیند وزینب،زینبی نیست که فریاد این مظلومیت باشد . آه غزه .......
غزل تشنگی از تولیدات مرکز شعر وموسیقی صداوسیمای تهران از شعرهای خودم و به آهنگسازی آقای علی رئیس فرشید و با صدای آقای فرزاد حیدری ********** می رسد به گوش ابر،های وهوی تشنگی ناله می کند زمین ، با گلوی تشنگی
تیغ هست وتاب نیست،داغ هست وآب نیست رفته در میان دشت آبروی تشنگی
لابه لای نخل ها ، ایستاده یک نفر سربلند وسربه زیر ، روبه روی تشنگی
مشک پاره ات چه شد، دست های تو کجاست؟ دشمنان ، چه کرده اید با عموی تشنگی ؟
ناله می کند زمین ، گریه می کند زمان می رسد به گوش ابر ، های و هوی تشنگی
************ درخت زیتون از تولیدات واحد موسیقی صداو سیمای گیلان از شعرهای خودم وبه آهنگسازی آقای شهاب آزادی وطن وبا صدای آقای کیوان سیادتی ***** بزرگترای دنیا خواب بدی رو دیدن باخشم و بغض ونفرت از خوابشون پریدن ریشه هاتو سوزوندن شاخه هاتو بریدن تو باغ سبز دنیا یه خط خون کشیدن
یادت بخیر، کجایی درخت پیر زیتون زمین شده پر از جنگ زمین شده پر از خون
یادش بخیر روزایی که چشم دنیا وا بود زمین به جای آتش پراز گل و نوا بود شاخه ی سبز زیتون سهم پرنده ها بود تفنگ فقط برای بازی بچه ها بود
حالا ولی تو دستا تیرکمان و سنگه تفنگی هم که مونده فقط برای جنگه
چراکسی تو دنیا فکر کوچکترا نیست بزرگترای دنیا گناه بچه ها چیست
یادت بخیر ، کجایی درخت پیر زیتون زمین شده پر از جنگ زمین شده پر از خون
. |
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم دی 1387ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
دست و دعا
گفتی از کربلا ،رفتم از دست مثل لب تشنه ها،رفتم از دست خواستم کربلا را ببینم ابتدای بلا رفتم از دست دل به دست دعا دادم اما بین دست و دعا رفتم از دست شعله برخیمه هایم کشیدند تشنه در شعله ها رفتم از دست ....... ....... اسب و شمشیر من را بگویید اول کربلا رفتم از دست .
. |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم دی 1387ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
سفر عشق
دوست نداشتم از اين سفر بنويسم .يعني نميتوانستم بنويسم . توي اين يك سال هميشه همينطور بوده ام.جرات نوشتن از استاد امين پور را نداشته ام .حتي اين توان را نداشتم تا شعرهايش را بخوانم .هربار هم كه خواندم اشك ها يم كار دستم دادند. دوست نداشتم از اين سفر بنويسم اما نمي توانستم كه ننويسم .آن همه حرف براي نوشتن را بايد در كجاي دلم پنهان مي كردم .بايد خيلي بي احساس شده باشم .بايد خيلي سنگ شده باشم كه ننويسم .نمي توانستم ساكت بمانم آن هم وقتي كه خواهرم زهرا نوروزي با آن عشق عميق از من خواستند كه بنويسم و من مي دانم كه چقدر مثل من وخيلي هاي ديگر كه نوجواني مان را با قيصرودوست و برادرش بيوك ملكي پشت سر گذاشته بوديم دلش تنگ استاد مي شود و غربتي كه تا هيچ وقت پايان نخواهد يافت .
نمي توانستم كه ننويسم اما آخر چطوري ؟مگر اين بغض در گلو اجازه مي دهد ؟ مگر آن همه بزرگي را مي شود در اين صفحات حقير جاي داد ؟مگر مي توانم ...........؟
صبح چهارشنبه 8/8 /87 با چه اشتياقي از رشت به سمت تهران حركت كردم . به راه آهن كه رسيدم هنوز كسي از دوستان شاعر در آن جا نبودند. به آقاي ملكي زنگ زدم و زمان دقيق حركت قطار را پرسيدم.ساعتي بعد دوستان شاعر يكي يكي پيدايشان شد . نماينده و مسئول هماهنگي خانه شاعران هم آمدند و بليط ها را بين دوستان تقسيم كردند.بعضي از دوستان از شاعران جوان بودند و من خيلي از آن ها را نمي شناختم اما عزيزان شناخته شده اي هم بين دوستان بودند كه حضورشان براي همه غنيمتي بود. خانم دكتر فاطمه راكعي ، اقاي بيوك ملكي ، حسين احمدي ، بهروز ياسمي ،نقي سليماني ،طاهره ايبد ،فريبا نباتي ، سرور كتبي ،مصطفي رحماندوست ، فريدون عموزاده خليلي و كمي ديرتر خانم اشراقي همسر بزرگوار قيصرو آيه امين پور يادگار عزيز قيصر هم آمدند ........... در راه كه بوديم گاه گاه آقاي ملكي عزيز از خاطراتش با قيصر مي گفت و همه را هوايي مي كرد. مثل همين حالا كه هوايي شده ام و احساس مي كنم كه ديگر نمي توانم بنويسم .اصلا مرا كه نمي توانم حتي گوشه اي از حرف هايم را بازگو كنم چرا بنويسم ؟ و چه را بنويسم كه عاشقان واقعي قيصرآن را لمس نكرده باشند ؟و چه را بنويسم كه براي آن هايي كه هنوز كه هنوز است بزرگي قيصر را درك نكرده اند و اگر سنگ دوستي با اورا به سينه مي زنند اول و آخر همه ، تنهاي تنها به نفع خودشان فكر مي كنند ؟ ومن به اين چيزها كه فكر مي كنم گاهي فكر مي كنم كه ننوشتن بهتر از آن است كه بنويسم .اين تنها حرف من نيست و حرف عزيزاني ست كه با قيصر زندگي كرده اند و خاطرات زيادي دارند از كساني كه روزي چشم ديدن قيصر را نداشتند اما حالا در صف اول دوستداران او قرار گرفته اند .................. . به دزفول كه رسيديم حس عجيبي داشتم . ديدن سرزميني گرم با مردماني گرم و گرمايي كه در دلم احساس مي كردم اصلا نگذاشتند به دوري را ه فكر كنم و نمي دانم در كجاي خيالاتم سير مي كردم كه ناگهان اتوبوس ايستاد و چشمم به عكس بزرگ قيصر افتاد كه تمام اطراف ما را زيبا كرده بود و بعد صلوات وفاتحه و بازهم صلوات و من كه نمي دانم چه وقت خودم را به مزار قيصر رساندم .وهمه خودشان را رساندند و همه مثل من .... ومن كه مانده بودم چه كنم و بهتر ديدم كه خودم را از چشم دوربين ها دور كنم و دور كردم و بعد اشكها به زلالي يك صبح مشتم را واكردند ............ من كه باورم نمي شود . .............. ............... .
|
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم آبان 1387ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
سفر
نه؛ سفر سرم نمي شود من كه باورم نمي شود ديگر آن نگاه مهربان سهم دفترم نمي شود ...... نامي بلند كه هيچگاه از ياد نمي رود وداغي بزرگ كه تا هميشه ..... هشتم آبان ماه 1376 بود كه خبر درگذشت قيصر امين پورعزيز مثل پتكي بر سرم فرودآمد و بعد سيل تلفن ها و اس ام اس ها بود كه از جاي جاي كشورمي رسيد و اشفتگي ام را دامن مي زد http://i36.tinypic.com/1118nyt_th.jpg
آيه آيه در زمين شكفت سوره سوره از زمان گذشت مثل كوه ؛ يادگار ماند مثل رودها روان گذشت.... امروز صبح دوستي قديمي از جنوب زنگ زد ودعوت كرد كه كه به ديدار ايشان و سپس زيارت مزار قيصر برويم و من كه از مدت ها پيش كفشهايم براي دويدن به سمت گتوند آماده بود ؛به جاده نگريستم و گفتم انشاالله . امشب هنوز در فكر سفربه جنوبم بودم كه عزيزي از تهران زنگ زدند وگفتند كه قرار است هشتم آبان براي مراسم سالگرد قيصربه گتوند برويم وبليط قطار هم ..... ومن خوشحال از اينكه جاده نيز مثل كفش هايم پاهايم را طلب كرده است ودلم در اشتياق زيارت قيصر به پرواز در آمده است ...
بهتر از پرنده بال داشت شوروشوق بي مثال داشت ريشه ريشه در جنوب رست برگ و شاخه در شمال داشت...
يك سرود جاودانه بود درد مردم زمانه بود مثل چشمه ؛ مثل رودبود مثل هرچه تازه بود بود
من كه باورم نمي شود .... ..... ...... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1387ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
حرف من
باران ببارد يا نبارد حرف من اين است امسال سال رويش گل هاي ياسين است
خورشيد باشد يا نباشد نور مي بارد از آبي ي ابري كه نامش حضرت دين است
من مطمئنم مي شكوفد شورو شيدايي در سال سرسبزي كه دستانش پرازسين است
با اين همه اصلا نمي دانم نمي دانم بر صورت احساس آدم ها چرا چين است ؟
. |
||
|
+
نوشته شده در پنجم شهریور 1387ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
شايد به رهايي نزديك شده ام بالاخره استعفا نوشتم0 خدا كند بزركان قوم قبول بفرمايند0 و باقي ماجرا كه مي ماند براي بعد 0000000 ميلاد حضرت فاطمه (س) و روز مادر مبارك بدرود0 |
||
|
+
نوشته شده در چهارم تیر 1387ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي آدم از حال بچه هايش بي خبر است چه مي شود کرد ؟ به قول مادر بزرگ ها ، زمانه ي بدي شده .
البته نه اين که فکر کنيد مادربزرگ ها آدم هاي سياسي اي هستند يا خواسته اند حرف هاي سياسي بزنند، نه اين طور نيست. زمانه که زمانه ي .....اصلا بگذريم. ما را چه به زمانه ؟از اولش هم قصد داشتم از زمان حرف بزنم و اين که آدم ها اينقدر در گير کارو زندگي و دويدن ها و نرسيدن ها و بگير و ببند ها و غيره هستند که ديگر وقت پيدا نمي کنند زندگي کنند .زياد روي کلمه زندگي مکث نکنيد بهتره هرچه زود تر ... ،نه ،بهتره هرچه زودتر حرف اصلي را بزنم. گفتم که زمان خيلي تنگه و صرفه جويي هم که مي دانيد ،کار خيلي خوبي ي و اون مصرف بي رويه است که خيلي بد مي باشد. مثل بعضي ها که خيلي بدن و هي زمانه را براي ديگران ،ببخشيد ،زمان را براي ديگران تنگ مي کنند و باز هم ببخشيد ،تقصير خودم نيست، تقصير اوني هست که در اين فراواني گل و لبخند و ارزاني... ،البته ارزاني آبرو....... رو رو برم . بازهم دارم مثل مادر بزرگ ها... ،البته مادر بزرگ ها که آدم هاي سياسي نيستند .من هم همينطور . همينطور از زمان خواستم حرف بزنم که به زمانه رسيدم و اصلا وقت نشد که بگويم چقدر وقت کم دارم .و اين روز ها آن قدردرگيرم که حتي از حال و روز بجه هايم خبر ندارم. عجيب دلتنگم .دلتنگ بچه هايي که خيلي دوستشان دارم .کتاب هايم را مي گويم .مدت هاست نتوانسته ام پيگير چاپشان باشم .حتي سيب مهربان که من خيلي دوستش دارم ، چند ماه است که در انتشارات منادي تربيت به چاپ رسيده و وارد بازار شده ومن تنها توانسته ام در انترنت روي ماهش را ببوسم .نمايشگاه کتاب هم که هي .... ،آقاي بابک نيک طلب زنگ زدند که ( آبي لبخند ) هم از چاپخانه انتشارات کانون پرورش فکري بيرون آمده و........ ومن دلتنگم ، دلتنگ روز هايي که مثل برق و باد مي آيند و مي گذرند. دلتنگ کارهايي که انجام نداده ام..... ، دلتنگ آدم هايي که دلتنگند. دلتنگ آدم هايي که به سختي زنده اند و دلتنگ فرهنگ اين مرز و بوم ، فرهنگي که به سختي زنده است و دلتنگ فرهنگي هاي ما که حالا بيشتر از هميشه دلتنگند ..... اين روز ها آنقدر تنهايم که بي ترديد مي دانم حال مرا جز شاعري مانند من تنها نمي داند . . |
||
|
+
نوشته شده در یکم خرداد 1387ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
دويدن نمانده در من ، سر شکفتن ،پر پريدن به افتخارت غزل سرودن،غزل شنيدن گل کرامت،سرت سلامت،نمانده در سر به سمت خورشيد چشم هايت به سردويدن زلال زيبا ، چگونه ، اي جاري گوارا چگونه بايد تورا به يک جرعه سر کشيدن؟ تورا نبيند جهان ، بسوزد ، زمان بسوزد چگونه آري ، چگونه بايد تورا نديدن ؟ دوباره جاده ، واين منم عابري پياده نصيبم از جاده و رسيدن ، فقط دويدن . |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
بازهم بهار،دست در دست بنفشه وپرستو، براي خانه تكاني دل هاي ما آمد و بازهم شورو شكوفه و شيدايي . امسال خوبان زيادي، ديگر بوي بهار را نمي شنوندوما تنها به جاي پاي مباركشان مي نگريم وحسرت هميشگي . بهار سال 1387 منهاي قيصر امين پورعزيز،مساوي با.....
دلم ديشب جواني كردو برگشت و با من مهرباني كرد و برگشت بهار از كوچه هاي عشق آمد مرا خانه تكاني كرد و بر گشت
سال تان سبز و نوروز مبارك .
. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
خيابان دارد از اين شب تاريك دلم مي گذرد به خيابان بسپاريد مرا هم ببرد به خيابان بسپاريد به ميدان كه رسيد كمي آذوقه ي معمولي انسان بخرد مثلا يك سبد احساس ، كمي نان شرف شربت معرفت و سبزي ايمان و خرد سر ميدان نگذاريد هوايي بشود نگذاريد كه نان پرده ي ايمان بدرد نگذاريد دلم چشم چراني بكند وحشيانه علف هرز خيابان بچرد .... .... برنمي گردم از اين جاده،دلم مي داند مگرآن روزكه خواب از سر انسان بپرد . |
||
|
+
نوشته شده در بیست و دوم بهمن 1386ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
اين هنوز روز بهت و حيرت است واي ما و واي روز هاي بعد ................ ************* پنج روز گذشت پنج روز ومن هنوز باور نمي كنم كه رفته باشد. پنج روز گذشت ومن هنوز دارم به اين فكر مي كنم ، از اين به بعد بيش تر شماره منزلش را بگيرم و با او حرف بزنم. با او كه هنوز باور نمي كنم ، رفته باشد .هفته پيش كه تماس گرفتم ،تلفن منزل روي پيامگير بود و من ماند م پيام بگذارم يا گوشي را بگذارم ،آخر دوست نداشتم حتي براي يك لحظه مزاحم آسايش نداشته اش باشم .اما سلام كردم و خودم را معرفي كردم بعد صداي مهربان اش .... ......... پنج روز گذشت ومن هنوز باور نمي كنم كه رفته باشد . بايد گوشي تلفن را بردارم و به او زنگ بزنم . پرسيده بود چرا كم پيدايم ؟ گفته بودم : به خدا دوست ندارم مزاحم آسايش شما باشم.شما نياز به استراحت داريد .اما نه، اين جمله آخر را نگفته بودم .من نبايد از بيماريش چيزي مي پرسيدم ، اما پرسيده بودم . مثل هميشه محكم و اميدوار بود. آنقدر محكم كه حتي وقتي دردمندي را در صدايش شنيدم و با آنكه مي دانستم اين روز ها اصلا ..... ،اما به رفتنش فكر نمي كردم . هنوز هم باور نمي كنم كه رفته باشد. بايد شماره منزلش را بگيرم وبا او صحبت بكنم. من قول داده بودم كه از اين به بعد بيشتر با او تماس بگيرم. بايد به شما ثابت كنم كه نرفته است .اصلا اين اشك ها ربطي به رفتنش ندارد .اصلا اين عكس هايي كه به در و ديوار زده ام به خاطر رفتنش نيست .اصلا من كه باور نمي كنم رفته باشد . اين پيراهن سياه ، اين دل درب و داغون ،اين پيام هاي تسليت و اين همه گيجي كه در اين پنج روز دارم ربطي به رفتنش ندارد. هنوز باور نمي كنم كه رفته باشد . شما را به خدااين قدر آتش به دلم نزنيد.اين قدر نپرسيد ،اين قدر خبرهاي باور نكردني به من ندهيد . دارم سرگيجه مي گيرم . اين نوشته ها دارند خيس خيس مي شوند ،يكي جلوي اشك هايم را بگيرد . يكي جلوي اشك هايم را بگيرد . . |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم آبان 1386ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
دلتنگي باز هم باران باز پايم بود و راهي پشت يك پرچين تنهايي شب ، شبي تاريك كوچه اما همچنان باريك من شتابان راه مي رفتم زير پايم باغي از پينه آي آيينه اين منم گمگشته در شب هاي دلتنگي اين منم با چهره اي سنگي اين منم با موي ژوليده ، تني زخمين، دلي چركين شب ،شبي تاريك كوچه ها در زير پايم بي صدا قد مي كشند انگار آه اي بر شانه ام آوار مي روي اما لااقل نام مرا در خاطرت بسپار . تا بعد بدرود . . . |
||
|
+
نوشته شده در سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
دستور زبان عشق دوره راهنمايي كه بودم يادم مي آيد به جاي شعر خواندن شعر مي خوردم.نمي دانم برادرم شهاب آن كتاب هاي خوب را از كجا گير مي آورد.يك روز كه قفسه كتاب ها را زير ورو مي كردم دو تا از كتاب ها كه تازه به آن جمع پيوسته بودند توجه ام را جلب كردند : از آسمان سبز مرحوم سلمان هراتي عزيز و تنفس صبح قيصر امين پور عزيز . هردو كتاب مرا زيرورو كردند و نام بلند هراتي و امين پور به زيبايي در كرانه دلم نشست.تااينكه...... يك روز شهاب به خانه آمد اينبار به جاي كتاب در دستش مجله اي بود به نام سروش نوجوان ، از دستش گرفتم و عاشقانه خواندم. واقعا حرف هايش حرف دلم بود.و قشنگترازهمه صفحه سردبيري مجله بود كه در كنار اسم دو عزيز ديگر آمده بود : قيصر امين پور . از آن روز سروش نوجوان جزئي از من شد،هرماه با اشتياق و البته با زحمت پيدايش مي كردم و مي خواندم ،چون در املش توزيع نمي شد براي گرفتن مجله گاهي به رودسر گاهي لنگرود ولاهيجان وگاهي تا رشت دنبالش مي رفتم. خيلي زود تصميم گرفتم تا به مجله خودم نامه بنويسم و نوشتم. و خيلي زود عضو تحريريه افتخاري و خبر نگارش شدم و و حالا ديگر پايم به تهران باز شده بود وبا وجود سن كمي كه داشتم در برنا مه هاي مجله شركت مي كردم واز نزديك از اساتيد بزرگواري كه نقش بسزايي در شكل گيري افكار و آثارم داشتند آشنا شدم .استاد بزرگوارم آقاي بيوك ملكي ، فريدون عموزاده خليلي ،افشين اعلا ،شهرام شفيعي ،نقي سليماني و.......و استاد اخلاق و معرفت قيصر امين پور..... در كنار نوشيدن از زلال شعر قيصر عزيز ،هميشه مي خواستم در اخلاق مثل او باشم هرچند – دست ما كوتاه و خرما بر نخيل .... دكتر امين پور تنفس صبح را در سال 66 ،نثر ادبي طوفان در پرانتز را سال 65 ،منظومه ظهر روز دهم سال 65 ، مثل چشمه مثل رود سال 68 ،نثر ادبي بي بال پريدن و گفتگو هاي بي گفتگو سال 70 ،آينه هاي ناگهان 72 ،به قول پرستو سال 75 ،گزينه اشعار سال 78 ،گل ها همه آفتاب گردانند سال 80 ،سنت و نوع آوري در شعر معاصر سال83 و شعر كودكي رادر سال 86 وارد بازا كتاب كردند .... تا اينكه آن روزبهاري آن اتفاق افتاد و قيصر عزيز در جاده لاهيجان تصادف سختي مي كنند و به بيمارستان پورسينا رشت انتقال پيدا مي كنند. نمي دانم چگونه و از كي خبر را شنيدم . همراه شهاب به بيمارستان رفتيم ، كنار تختش نميدانستم چگونه جلوي اشك هايم را بگيرم در همان لحظه احساس كردم درختي بر تختي خوابيده است و ........ آن شب حال عجيبي داشتم در تاريكي اتاق نشستم و با اشك نوشتم : شهد شعر تو چه شد شاعر شهير من سايه سار تو كجاست سرو سر به زير من اي تمام شعر ها شرمگين خو بي ات حادثه چه كرده با چهره ي جنوبي ات مانده اي تو در سكوت نه گپي ، نه حركتي روي تخت آهني گرم استرا حتي سرو سر به زيرمن جات روي تخت نيست استراحتي چنين در خور درخت نيست ذهن پنجره پر است از بهار روبه رو زودتر بلند شو شعر تازه اي بگو بعد ها هميشه نگران بودم و هميشه دعا مي كردم بيماري اش كاملا بر طرف شود. قيصر عزيز با همان حال بيماري به كمك دوست بسيار عزيزم وعزيزش بيوك ملكي سروش نوجوان را همچنان اداره مي كردند و من كه حالا همكاري ام با مجله پررنگتر از هميشه بود از اينكه مي توانستم همچنان قيصر عزيز را ببينم خوشحال بودم يك روز كه در حوزه هنري تهران بودم يكي از شاعران اسم و رسم دار حرفي زد كه نتوانستم تحمل كنم-دوره شاعري امين پور ديگر به سر آمده است.و من بر آشفته جوري با او حرف زدم كه ناراحت شدند وناراحتي ايشان بعدها خيلي به ضررم تمام شد .خيلي هاي ديگر هم نامهربانانه چيزهايي گفتند و اتفاق هايي .....مثل جدا شدن آنچناني از مجله كه دنبال آن اقاي ملكي و خيلي هاي ديگر كه همكار يشان را قطع كردند. من هم با همه عشقي كه به مجله داشتم بعد از سال ها ديگر با مجله كار نكردم .و بماند كه چه بر سر مجله آمد و تعطيلي كامل ....... و حالا قيصر امين پور عزيزبا وجود كسالتي كه دارند همچنان در آسمان شعر مي درخشند و چقدر ديدني ست چهره آن شاعري كه در حوزه هنري آن حرف رازد وقتي بشنودكتاب جديد قيصركه شعر هاي 80 تا 85 را در بر مي گيرد به زودي وارد بازار مي شود . اين كتاب كه دستور زبان عشق نام دارد در 3300 نسخه وبا طرح روي جلد فرشيد مثقالي از سوي انتشارات مرواريد به چاپ رسيده است . بياييد براي قيصر عزيز از ته دل دعا كنيم و سلامتي كاملش را از خدايش بخواهيم. . . .بدرود. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1386ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام حضرت دوست سلام به شما كه مهربانيد و مهرباني رادوست داريد مي دانم رسم مهرباني نيست كه اينقدر دير احوال وبلاگم را مي پرسم وبدتر از آن به نظرات قشنگ شما عزيزان دير جواب مي دهم اما چه كنم كه اين روزها سخت مشغولم و شرمنده شما بزرگواران . راستش بعد از ماموريت چند روزه اي كه به شيراز داشتم ، حس قشنگي براي نوشتن در من ايجاد شده بود و منتظر بودم ..... كه بلافاصله شرايط به گونه اي رقم خورد كه راهي اردبيل شديم . و حالا كه اين مطلب را مي نويسم تازه به خانه بر گشته ام و با تمام خستگي اي كه داشتم آمدم تا دقايقي با شما باشم .باز هم از همه عزيزاني كه دير به سراغشان رفته ام و خواهم رفت پوزش مي خواهم.... و اما شعر : درخشش شبيه قرص ماه مي درخشي اگر چه گاه گاه مي درخشي مسافر غريب جاده مي گفت تو در ميان راه مي درخشي چقدر با خودت ستاره داري كه در شب سياه مي درخشي تويي كه خانه ات در آسمان است چرا ميان چاه مي درخشي ....؟ ستاره هاي دائمي كجايند ؟ تو هم كه گاه گاه مي درخشي ! سبز باشيد و سربلند . بدرود . |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم مرداد 1386ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
آرامش نگراني نگراني نگراني ...... كجاست نگراني ؟ ديگر تمام شد . همگي به آرامش رسيده اند پدرها با موبايل و ماهواره مادرها با مو و مش و ميز توا لت دخترها با مدرسه و پسرهاي منتظر و پسرها با دخترهاي شاد و شنگول و شيطان . ديگر تمام شد . ما به آنچه كه مي خواستيم رسيديم ما شادي را مي خواستيم كه يافتيم كجاست نگراني ؟ ديگر تمام شد . فردا مثل هميشه پدرها به حجره مي روند مادر ها به خيابان تنها مي ماند آينده دخترها كه ديگردختر نيستند يك پا رچه خا نم اند . وپسرها كه ژل مي زنند سيگار مي كشند وسرگردان دنبال كار مي دوند اما هيچ وقت نمي رسند . مرداد ماه 85 - رشت |
||
|
+
نوشته شده در بیست و سوم خرداد 1386ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
فراز مسند خورشيد نفهميدم زودگذشت يادير گذشت ،اماگذشت. مثل يك خيا ل كه مي آيد ومي گذرد مثل حس زيبا ي سرودن ، شايد هم...اما گذشت . فردا فراز من شش سالش تمام
مي شود . به همين سادگي ، البته سهل و ممتنع ......... راستش قبل از اينكه اين مطا الب رابنويسم مي خواستم گله كنم ، البته نه از شما، از بعضي دوستان هنرمند كه ....... اصلا بگذريم. به جايش اين بيت را بخوانيد: آخرش نفهميدم معني رفاقت را روبه رو همه خنده ،پشت سر همه خنجر حالا اگر دو تا آدم بزرگ ، كه البته هنرمند (شاعر ) هم باشند ، و آن خنجر مهرباني را به هما ن سادگي – همان سهل و ممتنع – كه من خوردم ،به پشت همديگر بزنند، مئ شود به احترام شعر بخشيد . البته فقط من به سادگي مي بخشم ( همان سهل و ممتنع ). اما اگر در اين راه خطير نفر سومي سپر بلا و يا قرباني بشود ، آن هم بي گناه ، آن هم وقتي كه يك دانش آ موز باشدو به همين سادگي ( البته سهل و ممتنع )..... شرم آور است ديگر مگر نه ؟ بگذريم ....... گفتم كه فراز من...، اما از شعرهايش نگفتم ، بخوانيد : 1- ما كتاب قصه ي خداييم . 2- بيگانه با دلم نشد آن را بخوانم ونمي دانم وما را يك دست كوچكي بدهيد ونمي توانستم دستي بدهم به تو ونمي توانم بگويم و نمي تو انم بكشم و نمي داني كه هستم ؟ اگر مي داني اسم من را بگو چون من يك بچه ي كوچو لو هستم . سرده هاي فراز كوچو لو دوستان مهربان ،اگر پراكنده گفتم ،اگر از خنجر گفتم ، اگر ... ببخشيد . البته اين روزها بازار خنجر وخنجر فروشي و خنجر زني داغ داغ است وقرار نيست من ديگر حرفي نزنم ، شايد آينده اي نزديك .... اگر يكي از همان خنجر هاي دسته طلاي خوش دست من را ......... بهتر است تا كار به جاهاي باريك كشيده نشده ، بروم سراغ شعري از خودم ، كه البته شش سال پيش روز تولد فراز سرودم . مثل پدر يك رعد خروشيد شدي يك شبه جاري آسوده شدم از عطش بي بر و باري اي ابر ، سزاوار دلم نيست بخشكد شايسته ي باران تو هم نيست نبا ري اي شور شكوفا شدنم ، كار تو اين است هر شب غزلي تازه در انديشه بكاري من خسته ام و خسته تر از خاك كويرم خوب است از اين پس تو براين خسته بباري تولايق دريا شدني ، ابر زلا لم خود را به يكي بركه ي كوچك نسپاري دنيا ، پسرم ، گرچه پر از مكر و فريب است بايد همه را مثل پدر دوست بدار ي . بدرود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارم خرداد 1386ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام مهربان . بي مقدمه: ديروز آخرين روز نما يشگاه كتاب بود.بعد از چندماه قيصر امين پورعزيز را ديدم . دلم خيلي برايش تنگ شده بود.همان چند دقيقه بودن با او مرا به وجد آورد.ياد روز هاي خوب سروش نوجوان افتادم.ياد بيوك ملكي عزيز و ديگر دوستان و باز هم يادم آمدكه ديگر سروش نوجواني در كار نيست ودلم براي نوجوان هاي امروزو بچه هاي فردا سوخت . قيصر عزيز ما ........... لطفا براي سلامتي اش دعا كنيد...... واما شعر : اگرچه شتابان شتابان رسيدم ولي ابتدايت به پايان رسيدم خيابان دلم را كمي تنگ مي كرد سلام اي بيابان ،بيابان ،رسيدم اگرچه خودم تشنه ي تشنه بودم ولي با دلي غرق باران رسيدم نمــي شد كه من مثل سنگي بمانم گذشتم كه شايد به سامان رسيدم به سلمان بگوييد من هم به آنجا رسيدم اگر چه به پايان رسيدم دي ماه 76-املش |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
من و آدم هايي از كره ي كاغذي، نام مجموعه داستاني ست از شاعر ونويسنده ي معاصر،آقاي رحمت حقي پور. آوازهاي سارا ، ايستگاه صبحدمان،يك تكه از آسمان ،روايت روز هايي با راه راه قرمز و ..... ازديگر كتاب هاي حقي پور مي باشند. واين بار در حوزه هنري گيلان اتفاق مي افتد: اين هم دعوت نامه ي شما: نقد دريچه ي تازه اي از ذهن نويسنده بر روي مخاطب مي گشايد. با ما همراه باشيد در نقد مجموعه داستان ( من و آدم هايي از كره ي كاغذي ) نوشته ي رحمت حقي پور با نقد و بررسي شاهين رهنما ، يكشنبه 16/2/86 ساعت 30/18 در رشت- خيابان بيستون- روبه روي سه راه معلم-بن بست زارع- سالن اجتماعات حوزه هنري گيلان. با ما همراه باشيد. |
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
باياد پير سفركرده گيلان سيدمحمد عباسيه كهن ديرآمدم. بعد از آخرين سلام كه يك سال از آن مي گذرد. بعداز سبزه و سنجدكه مثل يك دوبيتي كوتاه آمد ورفت و بعد از بهاري كه خوب نبوسيدمش . حس يك پرنده نسبت به قفس ، حس يك تشنه نسبت به آب ،حسي است كه من دارم ، با اين تفاوت كه من تنها نامم پرنده است ،اما تشنه ي يك جرعه شعر وشور ،يك سبد غزل ويك بغل تنهايي هستم كه مرا در آغوش كشد . مثل همان روزها كه شعر به سرعت اما دزدكي مي آمد ، از پشت چشمهايم را مي گرفت و من با يد حدس مي زدم و دوستانه مي پرسيدم : غزل ؟........ مثنوي ؟...... چهارپاره ؟...... مثل همان روزها كه با مثنوي قدم مي زدم . با دوبيتي به ماهيگيري مي رفتم با غزل مي خوابيدم وكارم كه كار نبود ، عشق بود.در مدرسه با بچه ها فوتبا ل مي كرديم با شعر . نقاشي مي كشيديم با شعر و شرم بچه هايي كه مداد رنگي نياورده بودند وشرمشان شعر بود .... يادش بخير . استاد گلم مرحوم عباسيه كهن در يك روز سرد زمستان ، در آخرين روز هاي حيا تش ، بر روي تخت بيمارستان گلسار رشت حرفهاي قشنگي زد . من بودم وفرخ نوجوان ( مدير واحد موسيقي صدا وسيماي گيلان ) وچند نفر ديگر كه قرار بود بيايند ونيامدند. استاد خيلي لاغر شده بودند، مارا كه ديدند به راحتي مي شد شادي را در چشمهاي مهربانشان مشاهده كرد . كنارتختش نشستيم واستاد حرف زد ، هرچند خسته و رنجور . از رفيقان نارفيقش گفت . از وفاي دوستان بي وفايش گفت . از كنگره ها از صداوسيما واز آموزش وپرورش واينكه چند سالي كه در اداره كل آموزش وپرورش كار اداري مي كرده را سالهاي تلف شده عمرش مي دانست ..... وامروز استاد نيست واگر بود حتما اجازه نمي داد حتي به بهانه ي رفع مشكل انتقالي ام پست اداري سازمان را بپذيرم و آنقدر درگير كار باشم كه كمتر روي زيباي شعر را ببوسم ،كمتر در مطبوعات باشم ،كمتر پيگير كتابهاي زير چاپم باشم ،كمتر ترانه بسازم ،وحتي فرصت نكنم براي امضاي قرارداد كتاب جديدم به كانون پرورش فكري تهران بروم . از چند روز ديگر مرحله استاني مسابقات فرهنگي هنري ، خصوصا رشته ي شعر و داستان نويسي شروع مي شود ومن دلتنگ استادم .هرسا ل بيشترين روزهايي كه با هم بوديم همين روزهاي مسابقات بود وداورئ شعر ، داستان ، سرود و ... اما دو سه سالي ست كه استاد نيست وامسا ل كه من بايد براي مسابقات داورانتخاب كنم ،احساس مي كنم كه چقدر تنهايم . استاد نيست و هست . خودش دردل وعكسش توي اداره روي ديوار اتاقم ودر خانه ،روي ديوار اتاقم وپرسش مكرر پسرم كه بابا ، آقاي كهن چرا مرد ؟ ومن ياد پسرش مي افتم... وحالا كتابش در دستم است . كتابهاي چاپ شده اش را نمي گويم، كتاب جديدش را مي گويم كه با هر زحمتي بود مجوز چاپش را از سازمان گرفته ام وحا لا دارم غلطهاي چاپي اش را مي گيرم. كتاب تذكره شاعران گيلان از آغاز تا قرن سيزدهم . ....گفتم فرصت نشد بيايم ،اما آمدم ، با اين دل نوشته ها كه نمي دانم بوي سلام مي داد يا خدا حافظي . سلام و خدا حافظ |
||
|
+
نوشته شده در بیستم فروردین 1386ساعت 3:21 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم ديشب جواني كردو برگشت وبا من مهرباني كردو بر گشت بهار از كوچه هاي عشق آمد مرا خانه تكاني كردو برگشت سلام مهربان بهاري سرشار از شورو شيدايي برايتان آرزو مي كنم . اين هم يك غزل قديمي و بهاري : درست مثل هميشه رسيد وخامم كرد زپشت پرده اي ازسادگي سلامم كرد گياه سرزده درمن كه طبع خوبي داشت رسيد تازه ترين شعرروز نامم كرد اگرچه حرف قشنگي نداشتم ؛ آمد شبيه دفتر شعري پراز كلامم كرد به رنگ مبهم شب بود ناتمامي ي من چقدر حوصله كرديم تا تمامم كرد ........ ....... بهار از پس يك انجماد طولاني درست مثل هميشه رسيد وخامم كرد مرداد ماه 74-املش ماجراي سفر به كاشان وپس از آن سريا ل دنباله دار كابل بر گردان تلفن و مشغله ي فراوان ؛ سبب شد مدتي از دنياي مجازي دور باشم. دراين چند وقت اتفاق هايي افتاد وخبرهايي شنيدم كه اصلا زيبا نبودند پيش از سفر به كاشان ؛ در قم توي دفتر مجله ي سلام بچه هاو پوپك اولين خبر را شنيدم : سنگ قبر سهراب سپهري را دزديدند..... بعد خبر رسيد دوست خوب نويسنده ي ما آقاي حداد از همكاران خوب انتشارات كمك آموزشي از جمع ما نيستان به ديار هستان سفر كرده اند...وبعد از آن ؛ اتفاق هاي مجله ي باران ... ودرگذشت آقاي رسول ملا قلي پور عزيز.... و تعطيلي ي مجله اي كه سال ها يكي از كوچك ترين اعضاي خانواده ا ش بودم؛البته .... بماند براي بعد . ديشب مجردا ت تورا ديدم يك گوشه ازصفات توراديدم باهفت آسمان تورقصيدم درخلسه كاينات توراديدم شاعر شدم ،به زمزمه خوكردم تا زمزم حيات تو راديدم رفتم به سمت آبي ابراندود بيرون تر از كرات توراديدم در جستجوي ذا ت خودم بودم در خود زلال ذا ت توراديدم ديشب شراب شعر فراهم بود ديشب مجردا ت تورا ديدم ارديبهشت 84-رشت مطالب اين پست با يك دو بيتي بهاري آغاز گرديد وبايك رباعي بهاري به پايان مي رسد. اي چشم تمام عا شقان در بندت احساس لطيف چشمه خويشاوندت يك غنچه بخند روبه روي دل من مفهوم بهار مي دهد لبخند ت بدرود |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 2:19 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام چاشني بخش زبانها اين بار هم فقط سلام چرا كه سلام آغازيست بر هر كلام . هرچند حرفها وحكايت هاي بيشماريست بين ما. واما شعر: من مانده ام غريب ميان حصارتان هرگز كسي نبوده بد ينسان د چارتان تاحس آشناي كسي روكند به من هرشب به اين اميد نشستم كنارتان اما بجز ترانه زردي كه قد كشيد درمن . نبودمعجزه اي دربهارتان باران گرفته است وگرفته ست حال من بايد گرفته باشد ازامروز كارتان باران چشم شعله ورو شعله هاي دل اينگونه است ميوه ي باغ شرارتان غربت شكسته است غرور دل مرا اين دل شكسته اش كه نيايد به كارتان 19/3/85-- رشت |
||
|
+
نوشته شده در سی ام بهمن 1385ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
باسلام
اي چشم تمام عاشقان در بندت احساس لطيف چشمه خويشاوندت! يك غنچه بخند روبه روي دل من مفهوم بهارمي دهد لبخندت |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||