|
|
|
|
|
سفر
نه؛ سفر سرم نمي شود من كه باورم نمي شود ديگر آن نگاه مهربان سهم دفترم نمي شود ...... نامي بلند كه هيچگاه از ياد نمي رود وداغي بزرگ كه تا هميشه ..... هشتم آبان ماه 1376 بود كه خبر درگذشت قيصر امين پورعزيز مثل پتكي بر سرم فرودآمد و بعد سيل تلفن ها و اس ام اس ها بود كه از جاي جاي كشورمي رسيد و اشفتگي ام را دامن مي زد http://i36.tinypic.com/1118nyt_th.jpg
آيه آيه در زمين شكفت سوره سوره از زمان گذشت مثل كوه ؛ يادگار ماند مثل رودها روان گذشت.... امروز صبح دوستي قديمي از جنوب زنگ زد ودعوت كرد كه كه به ديدار ايشان و سپس زيارت مزار قيصر برويم و من كه از مدت ها پيش كفشهايم براي دويدن به سمت گتوند آماده بود ؛به جاده نگريستم و گفتم انشاالله . امشب هنوز در فكر سفربه جنوبم بودم كه عزيزي از تهران زنگ زدند وگفتند كه قرار است هشتم آبان براي مراسم سالگرد قيصربه گتوند برويم وبليط قطار هم ..... ومن خوشحال از اينكه جاده نيز مثل كفش هايم پاهايم را طلب كرده است ودلم در اشتياق زيارت قيصر به پرواز در آمده است ...
بهتر از پرنده بال داشت شوروشوق بي مثال داشت ريشه ريشه در جنوب رست برگ و شاخه در شمال داشت...
يك سرود جاودانه بود درد مردم زمانه بود مثل چشمه ؛ مثل رودبود مثل هرچه تازه بود بود
من كه باورم نمي شود .... ..... ...... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1387ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط شاهين رهنما
|
|
||